Desire Knows No Bounds




Tuesday, December 26, 2017

روزْ سهْ

مرد، به هذیان می‌مانَد. تب کرده‌م. جهان‌م شبیه هذلولی شده و هذیان می‌گویم.

- اون لباسا به خاطر بافت‌شون «نفس می‌کشن».
+ هان؟!
- این به ذهنم رسید.
- دلم می‌خواست یه کاری کنم فکر تو بیاد تو ذهنم.
+ نظرتو راجع به «...» می‌گی بهم؟
- شب که اومدی.
+ شب؟!
- شب که اومدی.
- چرا این‌همه فرق می‌کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی ته گور فرق می‌کند با تاریکی اتاق؟... فرق می‌کند با تاریکی ته چاه؟... فرق می‌کند با تاریکی زهدان؟... چرا تاریکی ازل فرق می‌کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود؟ تو که از ستاره‌ی دیگری آمده‌ای... تو بگو...
+ نکن خوشم میاد.
- تحمل کن.
- ۱۱ روز تحمل کن.


Comments:
یعنی الان شیش روز گذشت؟؟!
 
Post a Comment