Desire Knows No Bounds




Sunday, February 25, 2018


هشت صبح روز تعطیل رفتم کلاس زبان و بعدش از خلوتی خیابان‌ برای رفتن به منیریه استفاده کردم چون مایو دوچرخه‌ای نازنینم پاره شده، وقتی خواستم کرایه تاکسی را حساب کنم فون پی هم بهم گفت امروز اول اسفند است، به خانم بغل دستی گفتم امروز سالگرد ازدواجم است او هم با لبخند تبریک گفت.
هوا بد نبود و شهر نسبتا تعطیل و خلوت بود و همه مغازه‌های منیریه بسته بودند، یک ساعت همان طرف‌ها چرخیدم و چند دقیقه لبه دیوارهای یک بنای پنهان نشستم. بعد برای رامین از تنها مغازه باز منیریه در ساعت ده و بیست دقیقه صبح، چوب‌هایی برای آتش روشن کردن خریدم، چوب‌های عجیبی که به گفته فروشنده فقط کافیست با نوک چاقو کمی از بدنه‌اش بتراشی و روی هیزم‌ بریزی تا با کوچک‌ترین جرقه آتش بزرگی بسازند. آخرین باری که تصمیم گرفته بودم از رامین جدا شوم روز سالگرد آشنایی‌مان بود، گوشت‌ها را به سیخ زده بودم با گوجه و فلفل توی سینی بزرگی چیده بودم و دم در ایستاده بودم تا بهناز با شاخه‌ بزرگ درختی که از برف شکسته شده بود از پله‌ها بالا بیاید و کلید را بگیرد و من هم بروم پشت بوم کنار آتش. پشت بوم هنوز از برف سفید بود و رامین گفت یک قندیل بزرگ افتاده توی آتش کباب و همه زغال‌ها خیس شده‌اند پس آتش حالا حالاها راه نمی‌افتد، طبق معمول از گشنگی و فکر کبابی که دیر آماده می‌شود داشتم دیوانه می‌شدم، از فکر میزی که چیده بودم، سالادی که درست کرده بودم، حتی کره و زعفران روی پلو را هم آماده کرده بودم و به بهناز گفته بودم با کباب برمیگردم. با بی‌حوصلگی برگشتم پایین و بغل بهناز گریه کردم و گفتم من اصلا می‌خواهم از رامین جدا شوم چون یک آتش هم بدون من نمی‌تواند درست کند، بهناز هم با حوصله و محبت بغلم کرد و بعد هم رفت پشت بوم پیش رامین و وقتی خیلی زود با کباب‌ها برگشتند و من هم قضیه جدایی را فراموش کرده بودم و فکر میکردم باید آتش روشن کردن را از نو به رامین یاد بدهم تا اینجور بدبختم نکند.
موقع برگشتن توی اتوبوس خالی ولیعصر که سال‌ها بود این حالش را ندیده بودم به روزهای متوالی عشق و تنفرم فکر می‌کردم و دلم می‌خواست داستان‌های گریه‌دار مغزم که حالا به نظرم خیلی خنده‌دار شده بودند را برای خانم روبرویی تعریف کنم اما فقط کاپشنم را کندم و گفتم خیلی گرمه، او هم تایید کرد و گفتم "امسال زمستون بیشتر از تابستون لباسامو شستم" و با هم خندیدیم. سر کوچه برای خودم به مناسبت سالگرد ازدواج‌مان پای آلبالو و سیب خریدم و وقتی رسیدم مایو و کلاه شنای جدیدم را پوشیدم و برای رامین ویدئوی تیپ جدید شنا کردنم را فرستادم و او هم ویدئویی از خودش فرستاد که داشت هشتصد کیلومتر دورتر در روز تعطیل میرفت دنبال پول درآوردنش و خیلی خوشحال بود. البته رامین هر روز تقریبا خوشحال است، بیشتر روزهایی که جنگ خاصی با هم نداریم رامین می‌گوید  خیلی از من و زندگی‌مان خوشش می‌آید و من تقریبا همیشه با خنده و دلقک‌بازی پی حرف را نمی‌گیرم و گاهی با عصبانیت میزنم توی ذوقش و می‌گویم "تو دیوانه‌ای، چطور می‌تونی هر روز به چیزی که توش فرو رفتی نگاه کنی و درباره‌اش حرف بزنی"، رامین اما راحت و بی‌خیال به نفهمی من نسبت به ابراز احساساتش همیشه آزادانه از این خوش آمدن حرف میزند. حتی اگر نگوید این رضایت و خوش آمدنش از تمام کارهایش معلوم است، از آرامشش موقع حرف زدن با آدم‌های زبان نفهم، محبت بی‌دریغش به باقی موجودات دور و برش، این که حتی اگر ده بار توی یک ساعت آب بخواهم و خودم تکان نخورم رامین هر ده بار برایم آب می‌آورد و حتی نمی‌پرسد چرا خودم را تکان نمی‌دهم، اگر تمام روز برایش با ژست فیلسوفان از فکرهای طولانی‌ام حرف بزنم و همه‌شان نظراتی دیوانه‌وار درباره همه چیز باشند رامین با تک‌تک‌شان درگیر میشود و درباره‌شان نظر می‌دهد و هرگز دنبال این نمی‌گردد که این ها را از کجا آورده‌ام چون مغزم را به عنوان یک فیلسوف دیوانه به رسمیت می‌شناسد، به تمام چیزهایی که با دستانم درست می‌کنم با عشق نگاه می‌کند و وقتی آواز نمی‌خوانم مدام می‌خواهد چیزی برایش زمزمه کنم، من از همه این‌ها می‌فهمم چقدر از من خوشش می‌آید اما روزهایی که خودم از خودم بدم می‌آید تحمل ندارم یکی دیگر ازم خوشش بیاید.
فکر کردم زرشک پلو درست کنم و به صبا هم بگویم ناهار بیاید و به عنوان جایزه برایش سیب‌زمینی سرخ کردم. بدون رامین ناهار سالگرد ازدواجم را با صبا خوردم و درباره برنامه‌های آینده‌ام چیزهایی کلی گفتم، حرف زدن از جزییات میل و انگیزه‌ام را کم می‌کند، دوست ندارم چیزی را به وضوح تصور کنم چون بعد از این کار انگار بهش رسیده‌ام و دیگر تمام کارها و تلاش‌های هر روزه‌ام برایم بی‌معنی می‌شوند. بعد هم گفتم با مارتی جز از کل هم نظرم که میگفت همه رویاها دزدی هستند و هیچ کس رویای شخصی ندارد، بقیه‌اش را هم از خودم گفتم که شاید آدم‌ها رویاهای بقیه را می‌دزدند چون هیچ وقت نیازی به رویا نداشته‌اند و در نتیجه وقتی را هم صرف ساختنش نکرده‌اند. همان موقع داشتم فکر می‎‌کردم  مدتی است نقاشی‌های موردعلاقه‌ام را نکشیده‌ام، رویایی هم نپرداخته‌ام و فقط مشغول طراحی کردن و زبان خواندن بودم، خطوطی نه چندان واضح توی سرم معلق بودن زندگی‌ام بین خوشبختی و بدبختی را به هم وصل میکرد.
هیچ چیز دردناکی توی دوری‌مان در روز سالگرد ازدواج نبود، همه چیز برایم آن قدر ادامه‌دار به نظر میرسد که میتوانم یک سالگرد وسط تمام این سالگردها را تنهایی بگذرانم و خوش باشم. دوست داشتم وسط ناهار بهش زنگ بزنم و بگویم قدر دوستی و رابطه‌‌مان را میدانم اما فکر کردم حتما خودش این را از همان سه سال پیش می‌داند. روز ازدواج دقیقا همین موقع‌های شب بود که با خستگی و بیخوابی توی ماشین وسط برف شدید به سمت اهواز میرفتم و من با قطعه‌‌ اول تابستانِ چهارفصل توی تاریکی جاده گریه بلند و هیجانی‌ای می‌کردم  او با آرامش فقط به روبرو نگاه میکرد و تمام حواسش به جاده بود. همان جا برایم واضح بود درونی‌تر از این اداها به او وصلم و هیچ مدلی از دوری نمی‌تواند ما را از هم بگیرد، او را از دوازده سالگی توی مغزم ساخته بودم با همین اسم و همین رنگ پوست و همین مو، با همین حال و همین عشق، حتی اعضای خانواده‌اش هم به رامین خیالی دوازده سالگی‌ام شبیه و نزدیک هستند. آن قدراز طرفش به خودم نامه عاشقانه با تغییر دست‌خط و امضایی ساختگی نوشتم که امضای واقعی‌ام در پانزده شانزده سال گذشته حروف اول اسم او بوده. شاید باورکردنی به نظر نرسد اما آدم‌هایی هستند که با داستان من و رامین از خیلی سال‌های دور آشنا هستند و می‌توانند این معجزه خیال‌پردازی‌هایم را تایید کنند.
حالا شش سال است بی وقفه با او زندگی می‌کنم و برای حرف زدن با هم تا پشت در دستشویی هم کش می‌آییم و آن قدر راز و هدف و تفریح مشترک داریم که چسبیده راحت‌تریم. برای من با این سابقه بالا و پایین شدن خلق، و رفت و آمد میان خوشبختی و بدبختی، وجود رامین مثل آب و غذاست است. دوست دارم کنار او پیر شوم و یک روز توی پیری با خیال راحت بدون نگرانی بابت رویاهای دزدی در آرامش خودمان هروئین مصرف کنیم.


Sent from my iPhone
..
  




صبح زود برای شنا کردن زدم بیرون، این شهر فقط صبح خیلی زود جای من است و من هم چون همیشه سحرخیزم حتی برای خرید کردن هم صبح زود بیرون میروم و آن قدر توی خیابان‌های خالی بالا و پایین میکنم تا مغازه‌ها باز شوند. روزهای تعطیل و نیمه تعطیل هم در آن ساعت صبح فقط من هستم و کارگران روزمزد و پیرزن پیرمردها و گربه‌های گرسنه. توی ایستگاه یک ربع منتظر اتوبوس بودم و همان موقع پیرمردی آمد نشست کنارم و سیگارش را روشن کرد من هم بلند شدم رفتم دورتر که دود سیگارش بهم نخورد، از وقتی سیگار را به روش خودم ترک کرده‌ام دیگر تحمل دود سیگار بقیه را ندارم. باران نم‌نم شروع شده بود و من هم که به هوای بهار شدن کت نازکی پوشیده بودم کمی خیس شدم و بعد سردم شد، چند بار توی سرم تکرار کردم "برو بیرون ایستگاه سیگار بکش تا منم بارون نخورم" ولی صدایی از دهانم خارج نشد، فکر میکردم شاید سیگار نکشیدن توی ایستگاه اتوبوس قانونی داشته باشد ولی در آن لحظه من نه می‌خواستم پیرمرد را با قانون آشنا کنم و نه می‌خواستم به یک آدم هفتاد هشتاد ساله چیز یاد بدهم پس همان طور خفه ماندم تا پیرمرد در آرامش سیگارش را توی ایستگاه اتوبوس بکشد و من هم در آرامش نادیده گرفته شدن زیر باران خیس شوم.
قبلا که بیشتر وقتم را به جنگیدن می‌گذراندم فاصله جمله‌ای که توی سرم به اعتراض می‌گفتم تا باز شدن دهانم به همان جمله آن قدر کوتاه بود که حتی وقت نمی‌کردم نفس بگیرم و بعد جمله را کامل بگویم. تصویرم توی خانه‌‌‌ی پدر و مادرم وقتی هر روز داستانی درست میکردم و یکی روبرویم در فاصله کمی می‌ایستاد و با هم توی صورت هم جیغ می‌کشیدیم، مثل بومرنگ مدام و بی‌صدا تکرار می‌شود. جنگ‌های بی‌پایانم توی آن خانه را تقریبا از شش سالگی شروع کردم و تا چهارده پانزده سالگی بی‌وقفه و هرروز پیگیری‌شان کردم، و در سایه آن جنگ‌ها آن‌قدر منفور و اعصاب‌خوردکن شدم که خانواده‌ام ندیدن و نشنیدن من را به عنوان راه حل غایی و نهایی برای خودشان انتخاب کردند. موضوعات آن جنگ و دعواها هم گسترده و بی‌پایان بودند اما موضوع مشترک اغلب‌شان تعیین قلمرو و حد و مرز بود، یا ما گربه‌هایی بودیم که به ناچار کنار هم مجبور به زندگی بودیم و به قول آنها من یکی تویشان نخاله شده بودم.
مثلا این که من وسط مهمانی دستانم را از آستین بولیزی که برعکس پوشیده‌ بودم بیرون کشیدم و همان جا بولیز را دور سرم چرخاندم و همه قهقهه زدند جرقه یکی از اولین جنگ‌هایم بر سر مفهوم "دختر" با مادرم بود، کاری که مادرم تنها به واسطه دختر بودنم آن را غلط می‌دانست توی نه یا ده سالگی آن قدر برایم سنگین بود که مدت‌ها به خاطرش با او حرف نزدم. یا جواب آدم گنده‌ای را توی جمع دادن که شوخی بی‌موردی با من میکرد و من حوصله‌اش را نداشتم داستان دعوا کردنم با پدرم میشد، پدرم معتقد بود هرکسی که با ما قهر می‌کند به خاطر نسترن و حرف‌های گنده‌تر از دهانش است پس همان بهتر که این بچه دیوانه را ول کنیم برای خودش توی خانه بماند. یا با برادرهایم دعوا میکردم چون گشاد نشستنم با خشتک پاره و گوزیدن با صدای بلند را ادای "پسرها" می‌دانستند که من درمیاورم و همه جا آبرویشان را میبردم برای همین دوست‌هایشان را از من مخفی کردند و بازی کردن با من را هم از یک جایی به بعد متوقف کردند. تابستان‌ها هم که جنگ و دعواها موضوعات مشخصی داشتند، "نسترن با دامن تو کوچه دوچرخه سواری میکرد و نصف کونش بیرون بود" و بعد دعواهای هر روزه برای حفظ سنگر دوچرخه‌سواری توی کوچه با تغییر دامن به شلوارک و تعیین محدوده دوچرخه‌سواری. این جنگ‌ها همه‌شان به یک نتیجه می‌رسیدند، نسترن مقصر است و راهش چیست؟ نادیده گرفتنش.
البته این نادیده گرفته شدن دلایل دیگری هم داشت، مثلا من هرگز برای خودم یار ثابتی در آن خانه نداشتم، در مواقعی که منتظر من نبودند دوست‌شان بودم و گاهی هم که هیچ فکرش را نمی‌کردند من بهشان معترض می‌شدم، در واقع من ور ثابت و قابل پیش‌بینی‌ای نداشتم و این بلاتکلیفی آنها در مواجه شدن با من بهشان این اجازه را داد که از یک جایی به بعد خودشان را خلاص کنند و من را در تمام موقعیت‌ها تنها بگذارند، موقع مریضی، شکست عشقی، ازدواج و هر کوفت دیگری که از سر گذراندم هیچ کدام از اعضای خانواده‌ام آنقدر که برای هم دیگر خانواده بودند برای من نبودند و دلیل‌شان هم این بود که تو خودت اینجوری راحت‌تری. گاهی که به سودشان بودم خوب خرم می‌کردند، بهم می‌گفتند تو شجاعی و زیر بار حرف زور نمیروی، تو مستقلی و ما هیچ نگرانی‌ای بابت آینده تو نداریم، پدرم با افتخار همه جا میگفت نسترن از صدتا مرد هم مردتره و من مثل چشمام بهش اعتماد دارم، یا مادرم وقتی دیگر من افتاده بودم به پسربازی کاملا از من کشیده بود بیرون چون می‌گفت تو از همه دخترا عاقل‌تری، با همین حرف‌ها کوچک‌ترین حمایت‌های خانوادگی را از من دریغ کردند و آن قدر من را تنها رها کردند که واقعا دیگر هیچ وابستگی‌ای بهشان ندارم.
یک زمان‌هایی هم همه‌شان علیه من دست به دست هم دادند، مثلا برادرم به مادرم یواشکی می‌گفت این تا کی می‌خواد مانتو و روسری نپوشه تو خیابون، یا خواهرم یواشکی به مادرم میگفت این باید سوتین بپوشه چون نوک سینه‌هاش تو مهمونی دیشب معلوم بود، این‌ها موضوعات داغ جنگی من در یک دوره زمانی بود و هم زمان دلیل اصلی فرار من از جمع‌ها. آخرهای راهنمایی پستان‌هایم شروع کردند بزرگ شدن، من هم با فکر این که این‌ها اگر دربیایند دیگر مجبورم مانتو و روسری بپوشم با وحشت توی اتاقم پستان‌هایم را محکم فشار میدادم تا بیشتر بیرون نیایند، واقعا از فکر پوشیدن چیزی که آن موقع اسمش کرست بود چندشم میشد، همان موقع فکر کردم راه حل قطعی را یافتم، موهایم را از ته زدم و شروع کردم به پوشیدن لباس‌های گشاد مردانه، بعد که پستان‌هایم حسابی درآمدند و یک روز مادربزرگم صورت از اشک خیسم را در آغوش گرفت و دوتا پستان بند نخی کوچک و نرم  به رنگ‌های صورتی و سبز روشن از گوشه کمدش بیرون کشید و بهم گفت این‌ها برای اینه که سینه‌هات مثل من شل و ول و زشت نشن فهمیدم مقاومت بی‌فایده است، اما فکر آبروی رفته‌ام از پوشیدن آنها و مسخره کردن برادرها و نگاه باقی پسرها به من که دیگر کرست میپوشم آن قدر دیوانه‌ام کرد که یک‌هو تصمیم گرفتم محجبه و تارک دنیا بشوم.
خواهرم و باقی دخترهای اطراف که از من بزرگتربودند و مدام دنبال قر و فرهای دخترانه بودند در نفرتم به کرست و آرایش کردن و لباس‌های زنانه و برداشتن موی دست و پا و در نهایت انتخاب حجاب خیلی موثر بودند، فکر کردم حالا که راهی نیست و این چیزهای زنانه به من چسبیده‌اند بهترین راه همان حجاب است. محجبه شدم و بعدش دیگر نه توی هیچ مهمانی‌ای شرکت کردم نه برای هیچ کاری جز مدرسه رفتن از خانه خارج شدم، نه به پارک و سینما و تفریح و خرید میرفتم نه به مسافرت‌های خانوادگی، هیچ کلاس فوق برنامه‌ای نبود که بخواهم به خاطرش از خانه خارج شوم، کلاس زبان را نصفه نیمه رها کردم، ورزش کردن را هم همین‌طور، تمام وقت توی اتاقم نخ‌هایی را که از سقف آویزان کرده بودم به هم می‌بافتم تا تور ماهیگیری بسازم و تنها تفریحم گشتن توی حیاط خانه‌ لابه‌لای باغچه‌ها و درختان بود یا سر زدن به مادربزرگم و وراجی کردن برای او، در اوج تنهایی که هیچ دوست و رفیقی جز مادربزرگم نداشتم شروع کردم به شعر و داستان نوشتن و فرستادن برای هفته‌نامه‌های کودک و نوجوان، هر هفته با انتظار چاپ شدن نوشته‌ام توی روزنامه خودم را به هفته بعد می‌رساندم یا عکس کهکشان و سیارات را از روزنامه‌ها و مجلات می‌بریدم و به در و دیوار اتاقم می‌چسباندم و رویای فرار از سیاره را هر شب توی مغزم مرور میکردم، اینها همه قبل از رسیدن اینترنت به خانه ما بود.
به جز این‌ها عقده معصومیت هم بود که توی این تارک دنیا بودن و بی‌خیال جنگ شدن در آن دوره فشارم می‌داد، من همیشه وحشی و معترض بودم، همه را خسته کرده بودم، خانواده‌، معلمان و همکلاسی‌ها، همه و همه من را آدم پلیدی می‌دانستند که فقط دنبال دعوا میگردد و به همه چیز اعتراض دارد و مدام میخواهد همه چیز را تغییر دهد، همه بی‌توجه به حرف‌ها و فکرهایم با تمسخر و نادیده گرفتن از کنارم می‌گذشتند تا یک وقت کسی فکر نکند ما با همیم، این بود که دلم می‌خواست  دور افتاده و گم و گور از ذهن همه پاک شوم و بعد از آن دیگر من هم آدم "معصوم" و "مظلومی" به نظرم برسم که احتیاج به همراهی و دوستی دارد. البته هرگز من آدم معصوم و مظلومی نشدم اما آن قدر توی تنهایی و نادیده گرفته شدن حرفه‌ای شده‌ام که دیگر منتظر هیچ چیزی بیرون از خودم نبودم و به آدم‌های تنها و بی‌کس آموزش دوستی با خود می‌دادم. سال‌های زیادی تنها دوستانم آدم‌های مطرود و بیچاره بودند، نقص عضوی‌ها و بیماران اعصاب و روان که به زور از مدرسه‌های استثنایی فرار کرده بودند به مدرسه عادی یا بچه‌هایی که خانواده‌‌های عجیب داشتند همیشه بهترین دوستانم بودند. برای چند سال بهترین دوستم دختر لاغر و بی‌صدایی بود که مادر زیبارویش همان سال آشنایی ما خودش را کشته بود و همه مدرسه داستان‌هایی باورنکردنی درباره‌ش می‌گفتند، از این که مادرش با مردان دیگری رابطه داشته و آدم کثیفی بوده تا داستان‌هایی درباره دیوانگی زن مرده. اما من حتی یکی بار هم درباره مرگ مادرش از او سوالی نپرسیدم، همیشه یک گوشه از حیاط مدرسه راهنمایی به هم می‌چسبیدیم و من با هیجان برایش از فکرها و خیالاتم میگفتم که هیچ شنونده‌ای نداشت او هم با ذوق و علاقه و خنده‌هایی که هیچ جای دیگر بروزشان نمیداد به داستان‌های من گوش میکرد و میخندید.
از همان موقعی که در اعتراض به مستقل نبودن و آزاد نبودن تمام وقتم را صرف خدا و دوست‌پسر خیالی کردم وجود نداشتن خدا توی آن تنهایی مطلق خانه‌مان برایم از هر چیزی بدیهی‌تر بود اما چیزهای خیالی و موهوم را بیشتر می‌خواستم، از یک جایی به بعد دیگر از در اتاقم هم بیرون نمی‌رفتم و حتی غذا هم با خانواده‌ام نمی‌خوردم، دیگر خدایی نداشتم که دلم بهش خوش باشد اما اینترنت داشتم و دنیایی شخصی که همان‌ها برایم کافی بودند. من که سال‌ها مثل ارواح توی آن خانه زندگی کرده بودم با رسیدن به اینترنت دیگر واقعا با ارواح فرقی نداشتم، شب‌ها توی تاریکی خانه تردد میکردم، غذا میخوردم، لباس عوض میکردم، اتاقم را مرتب میکردم، دیگر حوصله دیدن اعضای خانواده و حرف‌های تکراری و داستان‌های همیشگی‌شان را نداشتم، همه‌شان را از حفظ بودم آن‌قدر سال‌های پیاپی برای خودم لابه‌لای کمدهای و نوشته‌ها و کتاب‌هایشان دنبال رازها گشته بودم که هیچ داستانی از زندگی‌شان نبود که من ازش بی‌خبر باشم، آن قدر در این کار مهارت پیدا کرده بودم که هیچ نامه‌ای از گذشته نبود که من نخوانده باشم، حتی تاریخ نامه‌ها را با بعضی عکس‌ها مطابقت می‌دادم و به داستان‌های گم شده‌ای می‌رسیدم که قبل از به دنیا آمدن من اتفاق افتاده بودند. از وقتی هفت هشت ساله بوم تا همان هفده هجده سالگی به جرات می‌توانم بگویم هیچ چیزی توی آن خانه از نظرم پنهان نمانده بود. وقتی خواهرم نصفه‌های شب دوست‌پسرهایش را یواشکی توی حیاط خانه می‌بوسید من می‌دیدم، وقتی مادرم درباره نفرتش از پدرم چیزهایی می‌نوشت من می‌خواندم، وقتی برادرم خانه را برای سکس خالی گیر می‌آورد همین که پایم را می‌گذاشتم توی خانه از بوی خانه همه چیز را می‌فهمیدم، وقتی پدرم به مادرم دروغ می‌گفت و برای قمار به خانه دوستانش میرفت من می‌فهمیدم، وقتی مادرم درباره چیزی نگران و پریشان بود من هم دلایل نگرانی‌هایش را می‌دانستم هم درمانش را، در واقع نادیده گرفته شدن آن‌قدر امکان جالبی بود که می‌شد توی سایه‌اش همه جا بود و همه کار کرد و به همه چیز تسلط داشت فراتر از روابط انسانی.
پدرم خاطره‌ای بامزه از این زندگی ارواح‌گونه‌ام در آن خانه دارد که بارها برایم تعریف کرده، یک شب توی هفت هشت سالگی که طبق معمول خیلی زود خوابم برده بود نیم ساعت دنبال سوییچ ماشینش گشت و وقتی پیدایش نکرد به پیشنهاد مادرم من را بیدار کردند و ازم پرسیدند سوییچ بابا کجاست و من با انگشت جای سوییچ را توی خواب نشان دادم و دوباره خوابم برد.



Sent from my iPhone
..
  





من القدر؟ و أنا خائفٌ أیضاً… 

داستان «آخر هفته در زویدکوت» روبر مرل که ابولحسن نجفی با عنوان «شنبه و یکشنبه در کنار دریا» ترجمه کرده، درباره‌ی آخرالزمانی‌ترین روزهای جنگ جهانی دوم است و روایت سرباز(مرد)جوانی که در آن اوضاع تراژیک گرفتار شده. نیمه‌های داستان سرباز با زن جوانی آشنا می‌شود – در واقع زن را از دست دو سرباز دیگر که می‌خواستند به اون تجاوز کنند نجات می‌دهد- که در میان جنگ و بمباران حاضر نیست خانه‌اش را ترک کند چون معتقد است تا وقتی در آن خانه بماند بمبی رویش نمی‌افتد.
از تمام این داستان- که فکر کنم بیش از ‌پانزده سال پیش خواندمش- آنجایی در ذهنم حک شده، که سرباز و زن در زیرزمین خانه از حملات پناه گرفته‌اند. زیرزمین جایی‌ست که خانواده‌ی زن پیش از جنگ آنجا سوسیس درست می‌کردند. سرباز و زن همدیگر را بغل کرده‌اند. لرزش‌های بمب‌باران ریسه‌های سوسیس آویزان از سقف را بر سر و صورت سرباز می‌کوبد. زن هم این وسط سرش را بالاآورده و حرف می‌زند ولی بین سروصدای بمب‌باران صدایش به سرباز نمی‌رسد و انگار مثل ماهی لب می‌زند.
واقعیت این است که ما هم این روزها در همان زیرزمین هستیم. با ریسه‌های سوسیس آویزان که هی می‌خورد توی سر و صورت‌مان. درست است که وضعیت آخرالزمانی را فعلاً چشم انتظاریم ولی صدای تیر و تخته‌های خانه را می‌شنویم و همدیگر را بغل کرده و مثل ماهی لب می‌زنیم.
من هم معتقدم تا وقتی بمانیم بمب رویش نمی‌افتد.



Sent from my iPhone
..
  



Saturday, February 24, 2018

 با مالک یه مجموعه‌ی بزرگ فرهنگی تجاری نشسته بودیم به چای و گپ و گفت. یه کلکتور با یه کالکشن مفصل، که یه طبقه از اون «مال» رو اختصاص داده بود به نمایش مجموعه‌ش، مجموعه‌ی پرتعدادی از کانتمپورری آرت ایران. وسط صحبتا، نظرمو پرسید راجع به سر و شکل و چیدمان گالری‌/موزه‌ش. گفتم به نظرم حیف کردین این فضا رو. کارا رو انباشته و بی‌منطق چیدین کنار هم، انگار که فقط می‌خواستین آثاری که دارین رو به رخ بکشین. گفت دقیقاً همین‌طوره. کیوریتور ندارم و فرصت هم ندارم. تا جایی که خودم بلد بودم چیده‌م، اما می‌دونم که پر از اشکاله. حرف‌ش خیلی به دلم نشست. سعی نکرد کانسپت بچسبونه به کارش. خیلی آنست و دل‌نشین گفت من تا همین‌جا بلد بودم، مشاور و کیوریتور هم نداشتم، ایراد کار خودمم می‌دونم. یه کامنت دیگه هم دادم. بهش گفتم به عنوان مالک یه مجموعه‌ی به این بزرگی، و تو فضای گالری، چرا این‌قدر هی از واژه‌ی «دست نزنید» استفاده کردین؟ سه برابر کارها «دست نزنید» چسبونده بودن دور و بر آثار، جوری که نه تنها به زیبایی‌شناسی بصری آسیب می‌زد، که اصلاً دافعه ایجاد می‌کرد. گفت چون آدما خیلی شیک میان و تازه با این همه «دست نزنید» دور و بر کارا، باز انگشت‌شونو می‌کنن توی اثر، یا مجسمه‌هه رو از جاش برمی‌دارن باهاش ور می‌رن. گفتم مگه می‌شه؟! همه می‌دونن که تو آرت گالری نباید به آثار دست زد. گفت نه، هیچ‌کس نمی‌دونه از قضا. و تازه از هر ده نفری که این کارو می‌کنن هر ده‌تاشون هم خانوم‌ن. گفتم چه سکسیستی حرف می‌زنین که همراه‌م گفت هانی، داره بر اساس تجربه‌ی زیسته و آماری که به چشم دیده حرف می‌زنه دیگه. آقای مالک ادامه داد نمی‌فهمم هم چرا، شاید واسه اینه که خانوما عادت دارن هر چیزی رو لمس کنن، به محض این‌که به پارچه یا مبل یا هر چیزی می‌رسن بهش دست می‌زنن که جنس‌ش رو ببینن چه جوریه. و غش‌غش خندید. ازون‌جایی که داشت خیلی بی‌غل و غش و بر اساس دیده‌هاش حرف می‌زد، جای بحث باقی نمی‌ذاشت. طبعاً به زعم خودش داشت درست می‌گفت. فکر کردم از اون‌جایی که اون «مال» و اون گالری عظیم لوکیشن‌ش تو «شمال»ه، لابد مردم اون خطه، فرهنگ و تربیتِ مواجهه با اثر هنری رو ندارن. با مجسمه همون‌ جوری رفتار می‌کنن که با لوازم آشپزخونه.

آقالطیف سال‌هاست پیش من کار می‌کنه. کارگر خونوادگی‌مونه و عملاً عضوی از خانواده‌ست. با این‌ وجود، بارها شده به‌ش گفته‌م آقالطیف فلان چیزو تمیز کن، رفته‌م و اومده‌م و می‌بینم هنوز لک داره. به‌ش می‌گم تمیز نکردی که، می‌گه دو بار دستمال کشیده‌م. من اما تو نور از زاویه‌های مختلف که نگاه می‌کنم می‌بینم که درست تمیز نشده. تعریف تمیزی تو فرهنگ لغت آقالطیف یه چیزه، تو فرهنگ لغت من یه چیز دیگه. تعریف مرتب‌کردن تو دیکشنری اون یعنی چپوندن و از جلوی چشم برداشتن، تو دیکشنری من یعنی چیدن و طبقه‌بندی کردن و جادادن.

بارها شده آدما اومده‌ن خونه‌م، و پرسیده‌ن تازه اسباب‌کشی کردی؟ از نظر اونا خونه یعنی یه حجمی که پر از اشیا و اسبابه، من اما عادت به کم‌بودن و مینیمال‌بودن و خلوت‌بودن دارم و فضایی که از نظر من خونه‌ست، از نظر دیگری یه خونه‌ی لُخت و خالیه. به همون نسبت وقتی می‌رم تو یه خونه‌ای که یه وجب جای خالی نداره و پر از تیر و تخته‌ست، به من احساس خفگی دست می‌ده و شلختگی بصری، به صاحب‌خونه اما لابد حس هوم سويیت هوم. مواجهه‌ی آدما با اثر هنری هم همین‌جور. اونم تربیت و ذائقه‌ی خودش رو داره. سال‌ها باید زمان بذاره آدم، تاریخ هنر بخونه کتاب بخونه کار ببینه گالری و موزه ببینه تا کم‌کم سلیقه‌ش رو تربیت بده و ارتقا بده و بتونه آرت‌وورک رو هضم کنه و با تمسخر نپرسه «الان این یعنی آرته؟». کسی که عادت کرده به شلوغی و به درهم‌بودگی و به باروک و به گل و بته و به لباسای جیغ و تنگ و زرقی‌برقی و پفکی، در مواجهه با یه استایل مینیمال یه آرت‌وورک غیرمتعارف یه چیدمان خلوت یه‌هو دچار سکته‌ی خفیف می‌شه. چون چشمش عادت نداره. چون با اون کانتکست با اون سلیقه تربیت نشده. چون به صورت ناخودآگاه، در برابر هر چیز جدید و ناشناخته عادت کرده گارد بگیره بی‌که به ذهن‌ش فرصت مواجهه با رویکرد جدید رو بده.

یکی از راه‌های فرهنگ‌سازی و ترویج یه سلیقه‌ی جدید، در معرض چشمْ قرار دادنِ اونه. و عمل کردن بهش. و زندگی کردن‌ش. و بد و بیراه‌های مخاطب ناآشنا و مخاطب عام رو بای دیفالت پذیرفتن. کم‌کم اما، در طولانی‌مدت، با زندگی‌کردنِ اون شیوه، آدما رو ولو به قدر ۵ سانت می‌شه تغییر داد. آدمایی که تا یه سال پیش در مخیله‌م نمی‌گنجید که بتونم روشون تأثیر بذارم. من؟ من یه تغییر-یافته‌م خودم، تحت تأثیر ادبیات و سینما و وبلاگ و ژاپن و آرت و دوستای آدم‌حسابی‌ای که سر راهم بوده‌ن و آپ‌گریدم کرده‌ن. و؟ و یه دون کیشوت باورمند به اصلاحات تدریجی، باورمند و خستگی‌ناپذیر.
..
  




آدمایی که می‌زنن زیر قول و قرارشون، مث‌که به سرعت اکت غیرمسؤولانه‌ی خودشون رو فراموش می‌کنن و ازون‌جا به بعد صرفاً در قبال رفتارات واکنش نشون می‌دن. باید یکی مدام به‌شون یادآوری کنه هانی، اونی که اولین قدم نادرست رو برداشت و زد زیر قولش خودِ تو بودی، همین خود «تو»یی که الان «طلبکار»ی.
..
  



Friday, February 23, 2018

سید یک دسته‌گل فرستاد برایم. عصر روز افتتاحیه. بی‌خبر. لیلیوم سفید و مریم. مثل همیشه. با خودم فکر کردم؟ فکر نکردم. بی‌که فکر خاصی، کاغذ دور گل‌ها را باز کردم، گلدان مسی خاکستری را از آب سرد پر کردم، آب سرد و یک مشت قند، گل‌‌ها را یکی یکی گذاشتم توی گلدان، گلدان را بردم گذاشتم طبقه‌ی پایین، توی سالن، برگشتم بالا.

گذر زمان آدم را بی‌حس می‌کند. و خسته. و بی‌کنش.
فقدان هم.
..
  




هر چی بچه‌ها بزرگ‌تر شده‌ن، دردسرشون کمتر شده و عذاب وجدان‌های من بیشتر:|
 ترومای «مادر بد» بودن حالا حالاها دست از سر من برنمی‌داره انگار. هر لحظه‌ای هر حال خوشی که دارم واسه خودم سپری می‌کنم، ته‌ش یه تلخی عمیق دارم ته ذهن‌م. حق خودم نمی‌دونم. حق خودم می‌دونم و نمی‌دونم. و مدام، مدام مدام مدام دارم خودم رو برای ماجرای تابستون سرزنش می‌کنم. هنوز و مدام:|
..
  




همیشه دلم می‌خواد کل اسفند رو برم تو لونه‌م، تو غار، تا ۲۰ فروردین. منفی‌تر از جو و حال و هوای اسفند داریم هم؟
..
  




همه‌چی روی گسل‌ه. همه‌چی روی گسل بنا می‌شه. همه‌چی روی گسل ادامه پیدا می‌کنه. اگه اینو باور کنم زندگی آسون می‌شه.
..
  



Tuesday, February 20, 2018

مرد بغل دستم دراز کشیده روی تخت، طاق‌باز، با آرامش همیشگی‌ش، و خوابیده. یا خودش رو به خواب زده. نمی‌دونم. بین‌مون یه سینی چای و چند قطعه شکلات، فاصله ست. بین‌مون یه سینی چای و چند قطعه شکلات فاصله افتاده و شکافی کم‌عرض، به عرض پنج‌سانت، اما عمیق، نسبتا عمیق، ایجاد شده. باید سینی چای رو بردارم شکلات‌ها رو بردارم در لپ‌تاپ رو ببندم آباژور کنار تخت رو خاموش کنم بخزم تو بغل مرد. عرض دره‌ی بین‌مون رو کم کنم فاصله‌هه روکم کنم برم بشینم کنار مرد، تو غارش. عصر خوبی نداشتم و مرد که اومد، کم‌توجه و بی‌حوصله و نامهربون بودم. سرم تو لاک خودم بود. تو رابطه که می‌ری، زیاد فرصت نداری سرت تو لاک خودت بره. اگرم بره، برای طرف مقابل سوء تفاهم ایجاد می‌کنه به نظرم. برای طرف مقابل سوء تفاهم ایجاد کرده‌م به نظرم:|
..
  




نشانه‌های اَگْرِشِن و بدخلقی و کنترل نداشتن روی خشم و ضعف‌های مدیریتی در وضعیت‌های بحرانی، به سرعت منو در برابر طرف مقابل‌م ناامن می‌کنه و با سرعتی هر چه تمام‌تر پناه می‌برم به غارم. فاصله می‌گیرم و دچار ماخولیاهای قدیمی‌م می‌شم.
..
  




دلم نمی‌خواد آدما رو با پیژامه ببینم. دلم نمی‌خواد روی تخت بیمارستان ببینم‌شون. توی توالت. فردا صبح بعد از یک شب مستی طولانی، با سردرد و موها و ریش‌های نامرتب و هنگ‌اور. دلم می‌خواد آدما به تصویر روز اول‌شون ادامه بدن. نمی‌شه. نشدنیه. از اون‌ور اما تصویر پیژامه‌پوش آدما، یه جورایی اون فرست ایمپرشن اولیه‌م ازشون رو مخدوش می‌کنه. دلم می‌خواد تو قالب دربسته‌ی خودم نگه‌شون دارم. می‌دونم هم که شدنی نیست.
..
  




از همون روز دختران خیابان انقلاب تا امروز، شال سرم نکرده‌م. با یه کاپشن شلوار ساده و موی کوتاه تردد می‌کنم. روزی ده بار مردم بهم آفرین و ایول می‌گن و از شجاعت‌م تعریف می‌کنن. تو محل خودمون گمونم کم‌کم عادی شده بشه قیافه‌م برای هم‌محلی‌ها. داشتم فکر می‌کردم منی که به هزار و یک دلیل نمی‌خوام برم رو پست برق وایستم و شال‌مو بزنم سر چوب، این کارو که می‌تونم بکنم. و کرده‌م هم. داشتم فکر می‌کردم اگه همه‌مون، همه‌ی ما زنا، تصمیم بگیریم روسری رو سرمون نباشه وقتی بیرونیم، چی می‌شه؟ بی‌که لزوما بریم رو پست برق وایستیم، می‌تونیم کم‌خطر و کم‌هزینه شال‌مون رو سرمون نباشه. خیلی عادی و معمولی. حتا می‌تونیم همه‌مون موهامونو از ته بزنیم و دیگه هیچ گیری هم نتونن بهمون بدن. کافیه تعدادمون زیاد شه و هزینه‌ کم شه و عادی و معمولی باشه. نه هیاهویی نه جنجالی نه بگیر و ببندی. این‌جوری اول از همه مردم عادی عادت می‌کنه چشماشون، می‌بینن زمین به آسمون نمیاد و اتفاق عجیبی نمیفته، سپس هم گشت ارشاد با تعدد و فراگیر شدنش ناچار دست و پاشو گم می‌کنه و گره می‌خوره تو خودش، چون مجبور می‌شه از اتوبوس و مترو استفاده کنه برای بگیر و ببندهاش. که یعنی به نظرم می‌شه خیلی بی‌صدا و کم‌هزینه و معمولی و حتا شوخی‌شوخی، اما فراگیر و گسترده و پر تعداد، روسیری‌ها و شال‌ها رو سر نکرد.
..
  



Saturday, February 17, 2018


به س. گفتم وظیفه داره که هر روز صبح بهم بگه اورتینک نکنم. هر روز صبح،‌ راس ساعت هفت‌ونیم. گفتم در ازاش یه لیوان قهوه مهمونِ من. درجا قبول کرد. صبح با تکستش بیدار شدم که ‌«Do NOT overthink it.» با یه چشم نیمه‌باز و صورت مچاله خنده‌م گرفت. لحاف رو زدم کنار،‌ عینک زدم و روزم شروع شد.
گفته‌بود اورتینک نکنم. انرژی‌ای که فکر کردن ازم می‌گرفت رو باید جایی،‌ جایِ خوب و مفیدی، خرج می‌کردم و چی بهتر از تمیزکاری؟ از هشت صبح تا هشت شب یه نفس کار کردم. کشوها رو دونه به دونه ریختم بیرون،‌ یک‌سوم وسایلش رو خالی کردم توی کیسه‌ی زباله‌ی زرد، یک‌سوم رو گذاشتم تو کیسه‌ی سفید و آبیِ اهدا،‌ باقی رو با دقت و نظم و وسواس چیدم سر جاشون. همه‌ی سطوح رو دستمال کشیدم، همه‌ی سطوح رو جارو کشیدم،‌ همه‌ی لکه‌های جهان رو با شوینده‌های مخصوص تمیز کردم و حتا یک لحظه به چیزی فکر نکردم. نه شب که تمیز و -به خیال خودم- قشنگ و خوش‌بو وارد تاریکی اتاق شدم تهِ دلم یه لبخند بزرگ بود.
درست نمی‌شه تشخیص داد که اثر قرص‌های نصفه‌ی کوچیک سبز ه یا احساسات متناقض ناخواسته‌ی ناشی از مصرف‌گرایی یا حتا -خیلی ساده و روراست- تلقین،‌ ولی روزهای آروم و معمولی و بی‌آزار از پیِ هم می‌گذرن و هیچ‌چیزی نیست که خرابش کنه. بعد از مدت‌ها، آروم و معمولی و بی‌آزار شده‌م و عین گربه‌ها خرخر می‌کنم.

Labels:

..
  



Friday, February 16, 2018

چرا خواندن ادبیات داستانی ایرانی به دردمان می‌خورد؟ 

در میان دوستان و اطرافیانم بسیار شنیده‌ام که گفته‌اند داستان و رمان ایرانی نمی‌خوانند. در میان دلایلی که شنیده‌ام بیشتر از همه این دلیل تکرار شده است که ادبیات داستانی ایران ضعیف، خسته کننده و بی‌هیجان است. به عنوان نویسنده‌ای که زیاد هم می‌خواند چنین دلیلی را بی‌ربط نمی‌دانم. با این‌حال معتقدم هم در ادبیات ایران آثار خواندی کم نیست- به شرطی که «خواندن» اثر ادبی را بلد باشیم- هم معتقدم همان آثار به ظاهر خسته‌کننده را هم باید خواند چراکه یکی از بهترین و کارآمدترین ابزارهای ما برای شناخت خودمان هستند.

به گمانم هر خواننده‌ای حق دارد بپرسد چرا آثار ایرانی بی‌هیجان و ملال‌آورند و حق دارد از نویسنده‌اش بخواهد برایش آثاری، مشابه همان‌هایی که ترجمه‌شده‌اش را می‌خواند خلق کند. من به عنوان نویسنده می‌پذیرم که مسئولیت بخشی از ضعف داستان‌سرایی ما بر دوش نویسنده است. نویسنده مشاهده‌گر و در پاره‌ای موارد درمانگر دردهای فرهنگی‌ست. نویسنده وظیفه‌اش مشاهده دقیق و موشکافانه جامعه‌است. نویسنده باید روح زمانه‌اش را بشناسد، دردهای جامعه‌اش را تشخیص دهد، علت آنها را جستجو کند و نتیجه تفکرش را در قالب داستانی خلاقانه به خواننده‌اش ارائه دهد. هیچ‌چیز، سانسور و فقر و ترس توجیه این کم‌مایگی نیست. نویسنده باید چنان خوب جامعه‌‌اش را ببیند که بتواند گاهی آینده پیش رو را سالها قبل از وقوع در داستانش به تصویر بکشد و باید چنان درمانگر باشد که بداند در کدام زمان از کدام گره بگوید. اما واقعیت اینست که قصه‌های خالی از بن‌مایه‌های فکری فقط هم ناشی از کم‌توانی نویسنده نیستند. گاهی این جامعه ا‌ست که چنان کم‌مایه ظاهر می‌شود که زمینه خلق اثری درخشان را فراهم نمی‌آورد. اگر انتظار داریم نویسنده در داستانش دیالوگی تفکربرانگیز و موشکافانه بیافریند باید این سوال را هم بپرسیم که در زندگی ما به عنوان دستمایه‌های یک نویسنده برای خلق اثر داستانی چقدر چنین دیالوگ‌هایی وجود خارجی دارد. چقدر ما به عنوان یک شخصیت داستانی ایرانی اصلا حرفی برای گفتن داریم.

اینجاست که به گمان من خواندن آثار ایرانی اهمیت پیدا می کند. نویسنده مشاهده‌گر جامعه است. بنابراین اگر متوسط داستان‌هایمان در طول یک قرن پر غصه، ملال‌آور، دلسردکننده و بی‌ حرف و اندیشه‌اند باید در کنار ضعف نویسنده این احتمال را هم قوت بخشید که متوسط جامعه ایران در طول صد سال کمتر چیزی جز ملال و مماشات و تن‌پروری و بی‌فکری را تجربه کرده است. این حرف‌ها نه گفتنش ساده‌ است و نه شنیدنش اما باید جایی با این حقیقت روبه‌رو شویم که ما سالهاست در رویای اروپایی و آمریکایی شدن دست و پا می‌زنیم و سال‌هاست با حسرت و بغض و خشم از این می‌گوییم که همیشه صاحبان قدرت مانع رسیدنمان به آرمان پیشرفت و ترقی بوده‌اند. اما ادبیات ما به عنوان آیینه‌ای که تصویری از ما به ما می‌دهد، به ما می گوید مسئولیت بخشی از این ناکامی ( و نه تمام آن) به عهده همین مردمی‌ست که ما از دیدنشان در قصه‌ها حالمان به هم می‌خورد. آدم‌های بی‌حال و بی‌حوصله با زندگی‌های بی‌حادثه و ذهن‌های خاموش. ادبیات ما به ما می‌گوید ما کیستیم. جواب ما کیستیم را در ادبیات هیچ کجای دیگری نمی‌توانیم پیدا کنیم. خواندن ادبیات جهان به ما کمک می‌کند ببینیم دیگران چگونه جهان هستی را می‌فهمند و با مشکلاتی مشابه مشکلات ما چه می‌کنند اما ادبیات جهان‌های دیگر چیزی از جهان ما به ما نمی‌گوید. چیزی از اینکه ما در طول قرن گذشته با چه معضلاتی دست و پنجه نرم کرده‌ایم. کدام‌ها را حل کرده‌ایم و کدام‌ها را حل نکرده‌ایم. و وادارمان می‌کند فکر کنیم که چرا نتوانسته‌ایم مشکلاتی اساسی را حل کنیم.

وقتی داستانی از صد سال پیش این سرزمین می‌خوانی و می‌بینی هنوز همان مشکل ساده و پیش‌پا افتاده با همان شکل و شمایل، با همان دلایل و توجیهات برپاست با خودت می‌گویی چه می‌شود که ما نمی‌توانیم بعد از صد سال، بعد از پشت سر گذاشتن دو انقلاب و دو کودتا و تجربه انواع نظام‌های حکومتی مشکلات ساده رفتار اجتماعی‌مان را حل کنیم. به گمانم اگر قرار است به سمت خواسته و آرمانی حرکت کنیم، مسیرمان از ادبیات خودمان می‌گذرد. از این آیینه‌ای که اگرچه تمام حقیقت را نمی‌گوید، اما آنچه که می‌گوید دروغ نیست. بخشی از حقیقیتی‌ست که در طول صد و بیست سال گذشته آن را زیسته‌ایم. صد و بیست‌ سالی که از شاهش گرفته تا زاغه‌نشینش رویای پیشرفت و تعالی کشور را داشته‌است.

Labels:

..
  



Thursday, February 15, 2018


آیا منطقیه به خاطر رفتاری که امشب مرد با کرفس‌ها و کاهوها داشت و واکنشی که به بسته‌ی ماکارونی‌ نشون داد، عاشقش بشم؟
..
  



Wednesday, February 14, 2018


"یعنی افتتاحِ ایستگاهِ متروی تجریش این‌قدر برایت مهم بوده که الآن یادت هست که بهمنِ فلان سال بوده؟"
"نه. اما آن روزها دوستِ خیلی عزیزِ خیلی نزدیکی در حبس بود، و من هر روز برایش نامه می‌نوشتم—از جمله از اتفاق‌های روزانه." 

Labels:

..
  



Monday, February 12, 2018


وقتی تو اولین تماس تلفنی یا اولین ملاقات، مخصوصاً تماس کاری، استایل گفتاری و دِرِس‌کُد کلامی رو رعایت نمی‌کنین و بی‌دلیل یه‌هو صمیمی می‌شین و به جای «شما» می‌گین «تو» و فعل‌ها رو مفرد استفاده می‌کنین، آدم حتا دیگه رزومه‌تون رو هم نگاه نمی‌کنه. لذا نکنید آقایان.
..
  




پولانسکی

کار زیاد خسته‌م کرده بود. بعدْ این کار جدیده این‌جوریه که تا وقتی تهران باشی و توی دفترت باشی و پای کامپیوتر باشی، روز و شب و وقت و بی‌وقت نمی‌شناسه. کرم‌ش که باشه، مدام‌ سرِ کاری. لذا مدام سر کار بودم این چند ماه. حالا نوزاد رو بزرگ کرده‌م و به زعم خودم رسونده‌مش به مرحله‌ی مهدکودک. به مرحله‌ی شو-روم. 
(راستی، به یه آدم علاقمند به هیتو نیازمندیم برای شو-روم. اگه مایلید وارد خانواده‌ی هیتو بشین، ای‌میل بزنین بهم: carpediem1@gmail.com)

داشتم می‌گفتم، نوزاد رو به دنیا آوردم بی‌که وقت داشته باشم دوران استراحت و نقاهت بعد از زایمان رو‌ طی کنم. خسته بودم از کار زیاد و‌ تازه چیدمان و دکور شوروم هیتو تموم شده بود و چارزانو نشسته بودم کف زمین، می‌چرخیدم تو اینستاگرام. استوری دوست‌مونو لایک کردم، شراب بود و اسپاگتی و دریا و بارون. نوشتم براش خوشششش‌به‌حال‌تون. زنگ زد بهم که آب دستته‌ بذار زمین بیا چالوس. گفتم سیریسلی؟؟ گفت بی‌شک. آب دستم بود گذاشتم زمین و به پولانسکی پیغام دادم ظهر می‌ریم شمال به نظرت؟ جواب داد اوهوم. تا یه ساعت بعد حین چیدمان هیتو داشتم قرارای تا آخر هفته و اول هفته‌ی بعدم رو جابه‌جا می‌کردم. رفتم بالا دو دست کاپشن‌شلوار ورزشی گرم و نرم و دو تا تی‌شرت برداشتم گذاشتم تو کوله، با دو سه تا دفتر و یه کتاب، و یه ساعت بعدش تو جاده بودیم، اول جاده‌ی چالوس. 

می‌گن آدما رو تو‌ سفر بشناس. غالبا آدما رو تو سفر می‌شناسم. تو سفر و تو سکس و تو سکس حین سفر. اگه همون روزای اول آشنایی، آدما برن سفر و بخوابن با هم، دیگه این‌همه انرژی بیهوده مصرف نمی‌شه. این‌همه بیخودی واسه خودمون ماکت‌های مقوایی نمی‌سازیم. همون اول راه دستت میاد با کی و با چی طرفی. می‌فهمی آدمه رو می‌خوای، خواهی خواست، یا نه. حالا، همین حالا که دارم اینا رو می‌نویسم، یاد اون سفر عید میفتم، سفری که قبلش، قبل از این‌که سوار شیم بریم سمت فرودگاه، داشتیم کنسل‌ش می‌کردیم و سال‌تحویل‌ای که تو جاده‌ی قم به سمت فرودگاه در سکوت و بداخلاقی سر کردیم و من‌ای که دم گیت پرواز، به مامور کنترل بلیت گفتم می‌تونم چمدون‌مو پس بگیرم؟ گفت برای چی؟ گفتم دلم نمی‌خواد برم این سفرو. گفت کجا داری می‌ری؟ گفتم اتریش. با چشمان متعجب جوری نگام کرد که یعنی خوشی زده زیر دلت‌ها. بعدتر، چند روز بعد، وقتی لب اون رودخونه‌ی زیبا و بی‌نظیر داشتم چمدون می‌بستم و مطمئن نبودم کی و با چه پروازی برمی‌گردم ایران، باید یاد این جمله میفتادم که آدما رو تو سفر بشناس. رفتار آدما حین سفر دموی کوچیکی از رفتارشون در طول زندگیه و این‌که کی چه وقتی و کجا و به چه بهانه‌ای پشتت رو یه‌هو خالی می‌کنه و نظرش رو ۱۸۰درجه عوض می‌کنه رو می‌شه تو همون سفرهای اول فهمید. دوباره؟ یاد سفر آتن میفتم و آدمی که همون روز اول نظرش رو ۱۸۰درجه عوض کرد و دو روز بعد دوباره با یه نظر عوض‌شده‌ی دیگه اومد سانتورینی ملحق شد بهم. آدم‌های نابالغ‌ای که به زعم خودشون سال‌ها زندگی کرده بودن بی‌که پخته و بزرگ شده باشن.

یادمه همون اوایل، چند ماه پیش، مرد بهم پیغام داده بود شب چی‌کاره‌ای؟ جواب داده بودم دارم می‌رم پاریس، پرواز دارم. پرسیده بود پروازت ساعت چنده؟ جواب داده بودم دوی‌صبح. جواب‌تر داده بود یازده میام دنبال‌ت برسونم‌ت فرودگاه. دو سه جمله با هم حرف زده بودیم و لحن‌ش و اپروچ‌ش به‌قدری طبیعی و صمیمی و دنیادیده بود که همون‌جا با خودم فکر کرده بودم دتس هیم. فکر کرده بودم کاش باهاش دوست می‌شدم و اون شب حتا در مخیله‌م هم نمی‌گنجید که الان با همون آدم رفته باشم تو رابطه.

مرد، آروم و خونسرد و نرم و مهربونه. ساپورتیوه. کاری به کارم نداره و حضورش سبُکه، درست همون‌قدر که باید. اسباب سفرش یه ترولی کوچیکه و یه کیف دوربین. رانندگی‌ش معقوله و وقت‌های سرعت، جسور و مطمئن و بااعتمادبه‌نفس می‌رونه و تمام وسایل لازم جهت سفرهای یه‌هویی رو تو ماشین آماده داره؛ پخته. پای مقصد که میاد وسط، برای رسیدن عجله‌ی خاصی نداره و طی تمام ترافیک‌های جهان معتقده «گپ می‌زنیم عوضش». 

اولین بار گفته بود میای عکس بگیرم ازت؟ موی کوتاه نقره‌ای می‌خوام. جواب داده بودم «پایه». تعجب کرده بود و حال کرده بود از سرعت و مدل جواب دادنم به یه غریبه. غریبه بود اون‌وقتا. نمی‌شناختم‌ش هیچ. فقط در حد اینستاگرام. بعد از یه ماه قرارمونو هی جابه‌جا کردن، بالاخره رفته بودم پیشش عکس بگیره ازم، بعدنا گفت برام که چه از همون ده دقیقه‌ی اول گرفتار شده بود. حالا داشتیم می‌رفتیم چالوس با هم، کاری که تا حالا با هیچ‌کدوم از پارتنرهام نکرده‌م، که ببرم‌شون مهمونی، تو یه محفل آرت-بیس، اونم سفر-طور و به یه شهر دیگه، اونم با خیال راحت بی‌که دغدغه‌ی حواشی رو داشته باشم. پیغام دادم می‌ریم شمال به نظرت؟ جواب داد اوهوم. با «پایه»ترین و شبیه‌ترین آدم به خودم تو جاده بودم لذا. بی‌که دغدغه‌ی خاصی. 

فکر کردم چه مهم‌ترین ویژگی مرد همین بی‌حاشیه بودن‌شه. همین که با خیال راحت می‌تونم همه‌جا ببرم‌ش و هرجایی باهاش برم و خیالم راحت باشه که مچوره و رفتارش معقوله و لازم نیست نگران باشم. لازم نیست حواسم باشه. حواسش بهم هست. با مرد نگران نیستم. نگران هیچی نیستم و حتا حضورش باعث شده نگرانی‌های قبلی‌م هم از بین بره. حاشیه نداره و حرف و حدیث نداره و اینسکیور نیست و دنبال تفسیر حرفا و رفتارهای من نیست. به همینی که هستم و بهش گفته‌م اکتفا کرده و اقتدا کرده و براش بس‌ام. لازم نیست چیزی رو بهش ثابت کنم. پخته.

مهمونی‌بازی‌ها و گالری‌گردی‌های چالوس که تموم شد، زدیم بیرون و روندیم به سمت رشت. گفتم رشت؟! گفت از تهران اومدیم بیرون اخلاقت بهترشده، لذا برنمی‌گردیم. گفت می‌خوام ببرم‌ت تو مه. گفتم خب. مرد، خوش‌حاله از این‌که من نرم و آرومم، پایه و خوش‌سفر و خوش‌اخلاقم، بدغذا و بداخلاق و بدقلق نیستم و همه‌چیز با من آسونه. من؟ خوش‌حال‌م ازین‌که مرد آروم و نرم و پایه و خوش‌سفر و خوش‌اخلاق و خوش‌قلق و بی‌اداست، همینیه که هست، امن و آنست و آدمْ‌بزرگ؛ پخته.

هوا تاریک شده بود که تو سربالاییِ یه جنگل تاریک، رسیدیم به یه کلبه‌ی چوبی. یه کلبه‌ی چوبی کوچیک دوطبقه. تو تاریکی شب، چیزی از طبیعت دور و بر معلوم نبود. کلبه‌هه اما تمیز و گرم و نقلی بود. یه طرف ویوی دشت داشت، یه طرف ویوی جنگل. مرد گفت صبح که چشماتو باز کنی، ابرا موازی دماغ‌ت از پنجره‌ی اتاق‌خواب معلومن. اگه بلند شی از جات، انگار رو ابرا وایستادی. لبخند زدم. یاد اولین صبحی افتادم که تو موندسی از خواب بیدار شدم؛ تو اون اتاق‌خواب بزرگ و چوبی و رویایی، لب دریاچه و ابرا موازی دماغ‌م، تنها.

با صدای غازها و خروس‌ها بیدار شدم. غلت زدم به پهلو. ابرا موازی دماغ‌م بودن. به همین پایینی. موازی تخت، لب پنجره. مرد داشت صبحانه درست ‌می‌کرد. نیمرو با کره، سرشیر و عسل و پنیر محلی و مربا و نون‌بربری داغ و چای تازه‌دم. سرشو از تو تراس کرد تو و صدام زد. یه جوری صدام زد که همیشه الفی رو صدا می‌کنه. یه جوری مواظب‌مه که همیشه مواظب الفی‌ه. مرد گربه داره و مراقب بودن بلده و آدم‌بزرگ بودن بلده. دلم نمی‌خواد برگردم شهر. باهاش رو ابرام.


..
  





پای کسی ایستادن شاید سنگین‌ترین وزنه‌ی هر رابطه است، جدی‌ترین محک هم، مهم‌ترین خاطره‌ی هر رابطه هم شاید. اما راستی پای کسی ایستادن یعنی چه؟ در روزگاری که هر کس وقتی با کسی گذرانده حتما می‌شمرد این پای دیگری ایستادن را. می‌شود آیا که همه پای هم ایستاده باشند؟
زندگی به من یاد داده، با درد و تاوان و تلخی البته، برای پای کسی ایستادن اول باید از جای خودت تکان بخوری. آن هم نه کمی و اندکی. اگر کسی آمده و سر به دامانت گذاشته، اگر خاکی بوده‌ای که نهالی در دلت کاشته‌اند، اگر برجی بوده‌ای که کبوتری پناهت آورده، و خلاصه که اگر پیش و پس از واقعه‌ی یکی شدن، تو همان جا هستی که بوده‌ای، راستش این است که تو جای خودت ایستاده‌ای، نه پای کسی. حتی اگر ابی ترانه برایش خوانده باشد.
دوم که گمانم این جابه‌جا شدن باید با خواست و اراده بوده باشد. باید تو که پای این وطن ایستاده یا نشسته‌ای، انتخاب یا انتخاب‌هایی داشتی برای رفتن، او که پای اعتقادش ایستاده، چیزی غیر اعتقادش را باید بلد یا دست‌کم فهمیده باشد، یا من که ایستاده‌ام پای تصمیمم، غیر تصمیمم چاره‌ای هم داشته باشم که تصمیم باشد نه ناچاری. وگرنه روغن ریخته و نذر امام‌زاده را که همه بلدیم و همه اما به روی خودمان و هم معمولا نمی‌آوریم.
سوم هم زمان است. اگر جایت را تکان داده‌ای به جای سخت‌تری و اگر انتخاب کرده‌ای این جابجا شدن را و مختار بوده‌ای به‌ جابه‌جا نشدن، باید مدید و بادوام باشی تا بیارزد اسمش را گذاشت ای کسی ایستادن. با یک تکان و چند روز و چند بار تحمل و بعد بریدن، می‌شود گفت پای کسی ایستاده‌ایم. همان قدر که می‌شود بباورشششش نکنیم، حتی خودمان.
اما راستی، سخت‌ترین و بایسته‌ترین و شایسته‌ترین کسی که نمی‌شود پایش نایستی را می‌شناسی؟ توی آینه نگاه کن، پیدایش می‌کنی. کسی که پای خودش نمی‌ایستد، اگر دیدی که پای تو ایستاده حق داری که بترسی و بپرسی که چرا. آن که ایستاده پای تو، اگر می‌داند زیر پای خودش را خالی کرده، پس می‌داند که دارد از خودش فرار می‌کند. این که تو هم بدانی یا ندانی را من نمی‌دانم. فقط می‌دانم که عاقبت می‌فهمی. دیر یا زودش را هم‌ خودت خواهی فهمید. با سوخت یا سوزش.
روی پای خودت بایست رفیق. وگرنه تا آخر عمر روی پای دیگران ایستاده‌ای، نه پای هیچ کسی.

Labels:

..
  





یک حس منحصر به فرد هست در دیدن کسی که یک روز دوستش داشتی. شبیه شکوه راه رفتن روی خرابه‌های رم باستان است وقتی با خودت فکر می‌کنی آهای آدم‌هایی که این کاخ‌ها برایتان ستون‌های جهان بود، کجایید که ببینید من روی خرابه‌هایش نفس می‌کشم بی‌که آب در دلم تکان بخورد. تناقض با شکوه زندگی روی خرابی‌های بوی نا گرفته، از این شکوه حرف می‌زنم. 
یکجور بی‌پردگی تلخ هست بین شما و آدمی که همراهش هم دلباختن را یاد گرفته‌اید هم دل کندن را. نقش بازی نمی‌کنی. تظاهر به خوبی و خیرخواهی نمی‌کنی. قول و قراری نمی‌گذاری. اگرم گذاشتی نگهش نمی‌داری. ترسناک هم هست. شاید برای همین آدمها از دیدن عشق‌های قدیمی طفره می‌روند. از دیدن کسی که یک روز آنقدر نزدیک بوده که همه حس‌های زندگی را همراهش تجربه کردند و امروز حتی از دایره روزمره‌های هم پرتاب شده‌اند بیرون.  
حس منحصر به فردی هست در حرف زدن با کسی که می‌شناسدت، نزدیک است، اما دلبسته و وابسته نیست. وجود آن آدم، حتی اگر هیچ حرفی نزند و فقط تماشایتان کند مرهم است بر زخم‌های بی درمان زندگی. مرهمی نیست که دردی را دوا کند. مرهم است چون خودش یک داستان تمام شده است. چون یادت می آورد که چطور آن همه عشق گذشت، آن همه غم گذشت، آن همه خشم گذشت، چطور برای هم تمام شدید و حالا روی خرابه‌هایش قدم می‌زنید و در چشم‌های هم نگاه می‌کنید.
دیدن کسی که یک روز دوستش داشتی، آشتی با از دست دادن است. 

Labels:

..
  



Friday, February 2, 2018

اون سال‌های اولی که محل کارمو آورده بودم مرکز شهر، هنوز زیاد گالری نبود تو منطقه شیش و هنوز اهالی محله و مغازه‌دارها به لباس‌پوشیدنِ به قول خودشون «شما هنری‌ها» عادت نداشتن. اولا لباسای بلند و گشاد و آزاد رنگی می‌پوشیدم. اهالی محل چپ‌چپ نگام می‌کردن. یاد مالنا میفتادم همه‌ش. عادت نداشتن به چیزی به جز مانتو شلوار و روسری. بعدتر موهامو از ته زدم و استایل‌م شد شلوار شیش‌جیب و یقه‌اسکی و اورکت و کلاه. طی دو سالی که موهامو از ته می‌زدم یه بار هم شال سرم نکردم حتا. آقای شیرینی‌فروشی نوبل هر بار بهم می‌گفت ایول، هنوز تو رو نگرفته‌ن؟ هنوز و تا حالا منو نگرفته بودن. بعد از اون هم تمام اوقات طی سفرهای داخلی، تو شهر از خونه تا سوپر و تا سر کوچه، تو ماشین، و تمام اوقاتی که سر کارم چیزی سرم نمی‌کنم.

ماجرای دختران خیابان انقلاب رو که دیدم اما، مثل این بود که شجاع‌تر شده باشم. الان موهام کوتاهه و طوسی-نقره‌ای. قرار بود صبح بریم لاله‌زار و سپس منوچهری و ظهیرالاسلام و الخ. کلی کار داشتیم پایین شهر. یه شلوار شیش‌جیب مشکی پوشیدم با یه کتونی و یه یقه‌اسکی مشکی و یه کاپشن مشکی گرم و کوتاه. کوتاه که یعنی معمولی. معمولی یعنی در ارتفاع طبیعی کاپشن، در ارتفاعی که به هیچ شکلی نمی‌شد جای مانتو قالب‌ش کرد. یه شال مشکی هم بستم دور گردن‌م و وایستادم دم در. پولانسکی گفت با اسنپ می‌ریم؟ گفتم با تاکسی بریم. گفت با تاکسی می‌ریم. اومدیم تو ایرانشهر سوار تاکسی شدیم راه افتادیم. فردوسی پیاده شدیم و تا بره از اون طرف خیابون از بانک پول بگیره، من وایستادم لب جوب، بَرِ انقلاب. مردم نگاهم می‌کردن، اما نه با تعجب. دو سه نفر هم عکس گرفتن ازم. پولانسکی اومد راه افتادیم پیاده سمت لاله‌زار. سر راه سمبوسه خریدیم و نون خرمایی. پول رو که دادم به آقای پیراشکی‌فروش، خیلی گرم و مهربون و بالبخند گفت دم‌تون گرم. ما رو نمی‌گفت طبعا. دختران خیابان انقلاب رو می‌گفت. گفتم دم شمام گرم. پولانسکی گفت بریم مینیون یه قهوه بخوریم بعد بریم؟ گفتم بریم. تو راه مینیون بر خیابون دو تا دختر از روبرو داشتن میومدن، با انگشت بهم ایول نشون دادن. به‌شون چشمک زدم وقتی داشتیم از کنار هم رد می‌شدیم. تو کافه، نشستیم پشت کانتر. دو تا اسپرسو سفارش دادیم با دو تا مارسپان. هیشکی بهم نگفت لطفا شال‌تونو سرتون کنین. قهوه خوردیم با مارسپان و راه افتادیم سمت منوچهری. چندتا مغازه و پاساژ قدیمی و ژاندارک و بوم و قلم و رنگ. بعضیا ته پاساژ قدیمیا بر و بر نگام می‌کردن. تو خیابون اما خیلی نه. مث همیشه بود نگاه‌ها. پیچیدیم تو لاله‌زار. تو مغازه‌های مختلف رفتم و خریدامو کردم. یه نفر هم حتا تذکر حجاب نداد. طبق روال همیشه، سر راه رفتیم تو کلاه‌فروشیه، چند مدل کلاه امتحان کردیم، اومدیم بیرون. گشنه‌م بود. رفتیم دو قدم پایین‌تر ساندویچ‌فروشیه، سوپ خوردیم و همبرگر با نون دراز و سوسیس‌پنیر و نوشابه شیشه‌ای قدیمی. آدمای مختلف نشسته بودن بعضیاشون سوپ می‌خوردن، بعضیاشون نون و لوبیا، بعضیام ساندویچ. هیشکی معذب نشد از بودن من اون‌جا. یه عده بهم لبخند زدن. آقای مغازه‌ای هم هیچ تذکری بهم نداد. نشستیم غذا خوردیم برگشتیم ژاندارک بوم‌ها و رنگامون رو گرفتیم یه آژانس گرفتیم برگشتیم خونه. پیاده شدیم آقای آژانس هم پیاده شد کمک‌مون کرد بوم‌ها رو پیاده کنیم در خونه رو باز کردیم رفتیم تو. درو پشت سرم بستم قیافه‌مو تو شیشه‌ی رفلکس در برانداز کردم. یه خرده موهامو مرتب کردم پشت سر پولانسکی که خریدا دست‌ش بود بوم به دست از پله‌ها رفتم بالا. پولانسکی یه کلمه هم حرف نزده بود که آیا داری به هوای ماجرای دختران خیابان انقلاب شال‌تو سرت نمی‌کنی؟ از صبح ساعت ده رفته بودم بیرون، تا چهار بعد از ظهر، مرکز شهر، با یه کاپشن شلوار و یه کتونی و یه شال گردن دور گردن‌م، هیشکی واکنش عجیبی بهم نشون نداده بود و برگشته بودم خونه و احساس می‌کردم دنیا رو فتح کرده‌م. از معدود وقتاییه بعد از راهپیمایی سکوتِ ۲۵ خرداد، که خیال می‌کنم می‌شه دنیا رو عوض کرد. ولو به قدر چند سانت.
..
  



Sunday, January 28, 2018

دراز کشیده‌م رو تخت. بیرون برف می‌باره. دارم از پنجره‌های قدی، برف تو حیاطو تماشا می‌کنم. پولانسکی پنجره رو باز می‌کنه. باد و سرما و هوای تازه میاد تو. سردم می‌شه مچاله می‌شم زیر پتو پتو رو می‌کشم رو سرم دست‌مو دراز می‌کنم موبایل‌مو برمی‌دارم می‌برم زیر پتو تو اینستا به ادامه‌ی برف تماشا کردن‌م می‌پردازم.
..
  




گفت تو هیچ‌وقت خداحافظی نکردی باهام. وقتی رفتی نگفتی خدافظ. درو پشت سرت بستی رفتی. حتا نگفتی بریک‌آپ کردی باهام. وقتی مدتی ازت خبری نشد و ازت مستقیم پرسیدم، گفتی اوهوم، گفتی از نظر تو همه‌چی تموم شده و وی آر دان. گفت تو نخواستی نظر منو بدونی حتا.

گفتم اخم نکن دیگه حالا. کم هم خوش نگذروندیم با هم. گفت باهات بیش ازون‌چه که حتا بتونم تصور کنم خوش گذشته. همه جاهای زندگی‌م خاطره‌های توئه. گفتم پس بداخلاقی نکن، دوسم داشته باش مث قدیما. گفت حتا بیشتر از اون وقتا دوسِت دارم. فقط دارم سعی می‌کنم کنار بیام با اون‌چه پیش اومده. نمی‌تونم هنوز جای خالی‌تو ببینم تو زندگی‌م. گفتم خب:*

یه وقتایی یه رابطه‌هایی ته‌شون باز می‌مونه. انگار که یه سرِ نخِ رابطه همین‌جوری رها مونده باشه تو هوا. اون نخه دیگه به جایی بند نیست. از جایی هم کنده نشده اما. یه وقتایی آدم خدافظی نمی‌کنه. دلیل و برهان نمیاره. فقط بلند می‌شه از رو تخت، یه نفس عمیق می‌کشه، کیف‌شو از رو مبلِ دمِ در برمی‌داره و می‌ره. نه دلیل می‌خواد، نه حرف، نه خدافظی، نه هیچ چیز دیگه. آدما بعد از هزار سال رابطه دیگه خوب می‌تونن بفهمن کی کیف‌شونو از رو مبل دم در بردارن برن. مث همون عصری که اومدم خونه دیدم بغلی‌ت پر ودکاست داری خندون می‌ری بیرون. همون شب که تابلوها رو از رو دیوارا آوردم پایین، تو مغزم کیف‌مو از رو مبل دم در برداشته بودم رفته بودم. تو نفهمیدی اما. باور نکردی. فک کردی اینو هم می‌شه یه جوری درستش کرد. فک کردی زمان که بگذره...

یه وقتایی آدم سرِ نخی که بهش وصله رو می‌کَنه از خودش. بلند می‌شه کیف‌شو از رو مبل دم در برمی‌داره درو پشت سرش می‌بنده می‌ره. نه حرفی نه بحثی نه خبری نه خداحافظی‌ای نه چیزی.
..
  



Saturday, January 27, 2018

صبح ساعت هشت صبح کارگرم در زد. همیشه رأس هشت پشت دره، درو براش باز می‌کنم میاد یواش شروع می‌کنه به کار تا ۱۱ اینا که من بیدار شم برم بهش بگم چی‌کار کنه. درو براش باز کردم برگشتم تو تخت. تازه داشت چشام گرم می‌شد که دیدم در اتاق‌خوابو داره می‌زنه. گفت نقاش اومده. نقاش؟ سه‌سوته یکی از روپوشای هیتو رو همون‌جوری کشیدم تنم، بی‌که احتیاجی باشه زیرش چیزی تنم کنم، رفتم پایین. دیدم آقای نجار/نقاش چوب اومده، بی‌قرار قبلی. میزا رو بهش نشون دادم و نیمکتا رو بهش نشون دادم و رنگی که می‌خوام رو به سختی بهش حالی کردم و همون لحظه رفت از سر کوچه یه وانت گرفت آقالطیف هم اومد کمک میزا و نیمکتا رو سوار وانت کرد رفت. اومدم برم بالا که دوباره زنگ زدن. علیرضا بود. زودتر رسیده بود و اومده بود چوبای حیاط رو مرتب کنه و رنگ کنه و طناب بپیچه. به آقالطیف گفتم قهوه براش بیاره با کوکی، باهاش رفتم تو حیاط که ست‌آپ چوبا رو مشخص کنیم و جاهاشونو معلوم کنیم و اینا، دیدم درمی‌زنن، بچه‌ها بودن، جلسه داشتیم، ساعت یازده شده بود. بچه‌ها اومدن تو بردم‌شون تو دفتر پایین به لطیف گفتم ازشون پذیرایی کنه تا من بیام. رفتم بالا دست صورت‌مو شستم یه آرایش خفیفی کردم یه جین پوشیدم با شومیز مردونه‌ی آبی کم‌رنگ با کتونی نیوبلنس آبیه‌ که زرافه برام خریده، موهامو یه خرده خیس کردم با دست به هم ریختم شیک شه، سواچ آبی بزرگه‌مو دستم کردم و زندگی از وسطاش شروع شد. رفتم پایین تو جلسه. سه چهار ساعت جلسه و حرف و بحث و تصمیم‌گیری و توضیح و فسفر سوزوندن. اون وسط باید به علیرضا و چوبا و حیاط سر می‌زدم به کارای آقالطیف نظارت می‌کردم سناریویی که پولانسکی طبقه‌ی بالا داشت می‌نوشت رو هم باید مد نظر قرار می‌دادم و حالم هیچ خوب نبود، شب قبل شام نخورده بودم و صبح صبحانه نخورده بودم و داشتم هم‌زمان با پنج نفر حین دو تا بیزینس مختلف سر و کله می‌زدم. جلسه‌مون با بچه‌ها تا پنج طول کشید. علیرضا کارش تموم شد رفت باقی قرارمون موند واسه یک‌شنبه که برم کارگاهش فشم. آقالطیف رو فرستادم آرت‌وورک‌ها رو ببره طبقه‌ی سوم. بچه‌ها بی‌انرژی و خسته و گیج رفتن خونه‌هاشون چون در نقش مدیر مجموعه به شیوه‌ی تانک تی-سون از روشون رد شده بودم. دوستام بودن، قبول؛ اما باید یه کاری می‌کردم که بیزینس‌شون رو جدی بگیرن و این‌جور وقتا خودمم جدی می‌شم و کسی که تا حالا با من کار نکرده باشه، به روی جدی‌م عادت نداره و بدیهیه که جا می‌خوره. اما کارم به عنوان یه مدیر همینه و دیگه تو این سال‌ها یاد گرفته‌م جایی که باید رئیس پادگان باشم، تو فاز مامان خوب و مهربون نرم. بچه‌ها رفتن و علیرضا رفت و آقالطیف تمام آرت‌وورک‌ها رو برد طبقه‌ی سوم. فرستادم‌ش دو تا طبقه رو تمیز کنه و شیشه‌ها رو برق بندازه. مین‌وایل متر دستم گرفتم رفتم نشستم تو رسپشن، به متر کردن و طراحی کردن دیوار و کانتری که برای رسپشن تو مغزمه. رنگ و ابعاد و ارتفاع و متریال. همیشه شوفاژ بزرگ‌ترین باگ طراحیه. دلم می‌خواد همین دو تا شوفاژ باقی‌مونده رو هم بدم کور کنن بره، خلاص شم ازشون. جوگیر نشو اما الان آیداجان. اون‌ور سال. ابعاد میز رو با در نظر گرفتن سه کاربری و سه آلترناتیو مختلف درآوردم. رفتم تو اتاق آرت‌وورک‌ها ببینم فضای خالی رو قراره چه‌جوری چیدمان کنم، که دیدم اوه‌اوه، دورتادور اتاق جای تکیه‌ی آرت‌وورک‌ها به دیوار سیاه شده. آقالطیف رو صدا کردم بیاد پایین بهش گفتم دیوارا رو بشوره. برام چای آورده بود با دو تا دونه ساقه‌طلایی. اولین چیزی بود که داشتم می‌خوردم از دیشب تا حالا. تا لطیف دیوارها رو بشوره، شلف‌ها رو اندازه گرفتم و طول پرده‌ی احتمالی و سیم بوکسل احتمالی و میز احتمالی رو حتا. مغزم نمی‌کشید دیگه. ساعت هشت شب شده بود و از هشت صبح یک دقیقه هم وقت نکرده بودم به حال خودم باشم. دست چپم حین متر کردن ارتفاع پرده بدجوری گرفته بود و خستگی داشت مث مگس تو مغزم وزوز می‌کرد. اندازه‌ی وسایل شو روم رو نوشتم رو کاغذ و رفتم بالا. خودمو تو آینه نگاه کردم. صورتم مث گچ سفید بود و زیر چشام دو حلقه‌ی تیره افتاده بود از بی‌خوابی و موهام شبیه تن‌تن شده بود. دست صورت‌مو شستم دو تا خرمالو برداشتم با لپ‌تاپ اومدم نشستم رو کاناپه بزرگه‌ی توی سالن، دلم خلوت می‌خواست و وبلاگ خوندن و تو سوشال‌مدیاها چرخیدن، بی‌که حرفی، که آقالطیف هم با چایی‌ش اومد نشست کف زمین و شروع کرد به گپ زدن. بی‌وقفه. یک ساعت تمام. از پسراش گفت که ۱۴ ساعت در روز کار می‌کنن و زمین خریده‌ن و ماشین خریده‌ن و مغازه خریده‌ن و از دختراش گفت که دارن معماری می‌خونن و عمران و گفت و گفت و گفت و گفت. خسته بودم و شلوار جین‌م عین صمغ چسبیده بود بهم داشت نفس‌مو بند میاورد، بند ساعتم عین صمغ پیچیده بود دور دستم داشت نفس‌مو بند میاورد سوتین‌م شومیز مردونه‌ی آبی‌م کفش کتونی‌م همه‌شون پیچیده بودن دورم داشتن خفه‌م می‌کردن. دیگه لباس برنمی‌تابیدم حرف‌زدن برنمی‌تابیدم تنم خسته بود مغزم خسته بود دلم می‌خواست به هیچی فک نکنم هیچی بهم نچسبیده باشه. دلم اکسیژن و سکوت می‌خواست. شام قرار بود با پولانسکی برم بیرون، نمی‌دونستم کجا، و بعدش قرار بود بشینیم The Post ببینیم و قرار بود تا ظهر بخوابیم و عصر قرار بود دوستای موزیسین‌ش بیان ساز بزنن. چی بپوشم لذا؟ فک کردم چه قادر نیستم فکر کنم، به یه چیزی که هم به درد رستوران رفتن بخوره هم بهم نچسبه هم نره رو اعصابم هم واسه فردا خوب باشه در اولین مواجهه با آدمایی که نمی‌دونستم کی‌ان اصن و جو چه جوریه. چه دلم نمی‌خواد به «چی بپوشم» فکر کنم. آقالطیف لیوان چایی‌شو برداشت ظرف پوست خرمالوها رو هم برداشت گفت خانوم دیگه با من کاری ندارین؟ دیگه کاری‌ش نداشتم. دلم اکسیژن می‌خواست فقط. جین و سوتین و بند ساعت داشتن خفه‌م می‌کردن. گفتم خسته نباشی آقالطیف، به سلامت. پولانسکی تکست داد دم درم، شام چاینیز؟ تو دلم گفتم اوه، به همین زودی؟ جواب دادم شام چاینیز. مغزم کار نمی‌کرد خودم کار نمی‌کردم تنم خسته بود اکسیژن می‌خواست. آقالطیف تو آشپزخونه بود. گفتم می‌رم دوش بگیرم آقالطیف، رفتی درو پشت سرت ببند، خدافظ. لباسامو درآوردم دوشو باز کردم تا آب داغ شه مسواک زدم دوش گرفتم ظرف یک دقیقه و ۲۰ ثانیه حوله قرمزه‌مو پیچیدم دورم اومدم بیرون. از تو آشپزخونه هنوز صدای ظرف‌ شستن آقالطیف میومد. فک کردم «چی بپوشم»های بسیار از سر گذرونده‌م. دیگه نمی‌خوام فکر کنم. پیرهن بلند فیلی هیتو رو کشیدم تنم، با کانورس فیلی، بی‌جوراب، بی‌سوتین، بی‌ساعت، یه پالتوی بلند مشکی جلوباز روش، یه دستمال گردن نوک مدادی رو همون‌جوری رها و شل و ول انداحتم رو شونه‌هام، موبایل‌مو برداشتم چراغا رو خاموش کردم رفتم پایین. آقالطیف رسیده بود دم در. گفتم بیا تا یه جایی برسونیم‌ت. سوار ماشین که شدم، پولانسکی گفت چه خوشگل شدی. گفت آقالطیف کجا بذارم‌ت؟ کمربند ماشینو بستم. فکر کردم آخیش. چه تنم داره نفس می‌کشه. فک کردم چه لیترالی HITO makes clothes that breathe.

لباسای هیتو نفس می‌کشن.
..
  



Thursday, January 25, 2018

An Ordinary Day

توی ذهنم لیست کردم: کارت ملی، بانک/دسته چک، نیاوران، بامیکا، گالری، قرار با سعید و علیرضا و شیما و امید، عصر هم جین‌۲ و نوید و پولانسکی و الخ. قرار بود بشینیم با جین‌جین شات بزنیم و راجع به تئاترهایی که توی این مدت دیدیم گپ بزنیم و معاشرت کنیم. می‌شد تا ۱۲-۱ شب.

این روزها دیگه سخت‌ترین قسمتِ روز بیرون اومدن از تخت نیست، بیرون اومدن از بغل پولانسکیه. عوض‌ش این‌قدر کار دارم و در ازاش این‌قدر انرژی دارم که با چشمای بَرّاق و پرستاره از خونه می‌زنم بیرون هر روز. لباس پوشیدم اومدم دراز کشیدم رو تخت به اسنپ گرفتن. برام اسپرسو آورد و دو تا شیرینی دانمارکی که از تو فریزر درآورده بود تو ماکروویو داغ کرده بود. شیرینی‌فروشی «دانمارکی» نزدیکای گالریه. یادمه چند ماه پیش، یه روز که هنوز پولانسکیْ پولانسکی نشده بود و صرفاً یه غریبه‌ی جذاب بود، تکست داد هوس دانمارکی کرده‌م، دارم می‌رم دانمارکی داغ بخرم، بیام گالری بهم قهوه می‌دی؟ گفته بودم نه. گفته بودم یه وقتِ دیگه. فکر کرده بودم حوصله ی تیک زدن و فلرت کردن ندارم. حوصله‌ی آدما رو نداشتم اصلاً. دل‌مو زده بودن. آخریا شده بود همه‌ش همه‌ش تنش، همه‌ش غلظت و استرس. از همه‌ی کارام ایراد می‌گرفت همه‌ی رفتارام بهش بر می‌خورد. با آیدا دوست شده بود اما انتظار فلورانس نایتینگل داشت ازم. یه روز برای بار هزارم بلند شده بودم اومده بودم بیرون، درو پشت سرم بسته بودم، و با خودم فک کرده بودم دیگه برنمی‌گردم. دیگه هم برنگشته بودم. از همون وقتا دیگه حوصله‌ی آدما رو نداشتم. تکست داده بود هوس دانمارکی کرده‌م، دارم می‌رم دانمارکی داغ بخرم، بیام گالری بهم قهوه می‌دی؟ گفته بودم نه. لوکیشن لایو برام فرستاده بود که داشت از دم گالری رد می‌شد. من تنها نشسته بودم تو دفترم داشتم پای زردآلوی هانس می‌خوردم با چای، لوکیشن لایوش رو روی مونیتور می‌دیدم که داره از دانمارکی برمی‌گرده، که داره می‌رسه به کوچه‌ی ما، که کمی وایستاد، که بعد دوباره راه افتاد رفت خونه. کمی بعدتر برام عکس فرستاد از فنجون قهوه‌ش و شیرینی دانمارکی و کتابی که داشت می‌خوند، «بلک». حالا از همون نوع دانمارکی تو بشقاب بود و تو جفت دوم همون فنجونه قهوه بود و من رو تخت‌ش دراز کشیده بودم داشتم اسنپ می‌گرفتم برم پی کارم.

کار کارت ملی‌م انجام نشد چون سریال شناسنامه‌م با استعلام‌ش از ثبت احوال نمی‌خوند. گفت بهت زنگ می‌زنیم. رفتم بانک، سر ظفر. آقای رئیس بانک یه سری قوانین و مقررات داد امضا کنم و به سر و ریخت‌م نگاه کرد و به نظرم اعتماد کرد بهم و سه بند از قوانینی که امضا کرده بودم رو نادیده گرفت و کارمو راه انداخت. دیدم نمی‌رسم به نیاوران. دیگه وقت تلف نکردم رفتم بامیکای قیطریه. یه دسته لیلیوم خریدم و آب پرتقال و هندونه و انار و نون سوخاری و نون خشک سبوس‌دار و نون سوپ و کوکوی سیب‌زمینی و کوکوی سبزی و کتلت و ته‌چین مرغ و ماکارونی. یه ظرف هم حمص و دو جور سالاد، سالاد میوه و سالاد علوفه. نیم‌ساعت مونده بود به قرارهام. گوگل مپ پر از ترافیک بود. اومدم سر کار و سپس قرارهای پشت سر هم و ماراتُنِ بی‌وقفه حرف زدن‌م شروع شد. سال‌هاست شغل‌م شده معاشرت کردن و حرف زدن. اونم منی که از معاشرت کردن و حرف زدن همیشه گریزان بوده‌م. یه سر زدم به گوگل مپ. همه‌ی منطقه زرشکی بود.

به علیرضا و امید گفتم به جای ساعت کاری، شب تو مهمونی‌م بیان حرف بزنیم. گفتن خب. رفتم یه دیس چوبی بزرگ برداشتم توش ته‌چین چیدم و کتلت و کوکوی سیب‌زمینی. کوکو سبزی‌ها رو مربع‌مربع کردم، با زیتون سیاه و زیتون سبز و گوجه گیلاسی، افزودم‌شون به سینی غذا، یه گوشه‌ش هم یه پیاله‌ی کوچیک گذاشتم از مخلوط بالزامیک و سرکه خرما و روغن زیتون. تو یه کاسه سفالی آبی سالاد علوفه ریختم و تو یه کاسه سفالی سبز، سالاد میوه. رنگ قرمز پوست سیب‌های خرد‌شده با سبز کاسه خیلی خوشگل شد. هوس تربچه کردم. حمص رو ریختم تو یه کاسه لعابی گذاشتم رو یه تیکه کاشی، کنار دو جور نون خشک. رفتم موزیکو روشن کردم صداشو زیاد کردم برگشتم تو آشپزخونه. تلفنم زنگ می‌خورد اما حوصله‌ نداشتم نگاه کنم ببینم کیه. مهمونام الانا بود که از راه برسن. تنگ شرابو پر کردم لیوانای ویسکی و گیلاسای شراب رو گذاشتم رو میز گرد کوچیکه، دو سه جور پنیر و کراکر و چند ساقه کرفس هم گذاشتم کنارشون. با یه بسته شکلات. با یه زیرسیگاری. با یه پاکت مارلبوروی پایه‌بلند قرمز. صدای موزیکو بلندتر کردم. دلم می‌خواست شیشه‌ها بلرزن. خسته و کلافه بودم. یه ای‌میل خونده بودم که کل ذهن‌مو به هم ریخته بود. گلدون سبز بزرگه رو تا نصفه آب کردم توش یه مشت قند ریختم با یه مشت یخ، شاخه‌های لیلیوم رو با قیچی کوتاه کردم چیدم‌شون تو گلدون گذاشتم‌شون رو میز گرد بزرگه. رومیزی رو عوض کردم، طوسیه رو برداشتم به جاش یه رومیزی قرمز گوجه‌ای انداختم، شماره‌دوزیه، قرمزِ یه‌دست، از جمعه‌بازار خریدیم‌ش. جعبه‌ی قهوه رو باز کردم کپسول‌های نسپرسو رو پر کردم خالی‌ها رو بردم ریختم تو سطل، سطل زباله‌های خشک، چار تا فنجون کوچیک هم از تو آشپزخونه آوردم گذاشتم رو میز، کنار قهوه‌ساز. تو یه کاسه‌ی کوچیک سفالی سبز یه جور ذرت خیلی خوشمزه ریختم که بو داده‌ست اما تبدیل به پاپ‌کورن نشده. از آجیل‌فروشی زیر پل کریمخان خریدیم‌ش. تو یه کاسه‌ی مربع دیگه پسته ریختم، پسته‌ی خامِ شور نکرده، با دو جور بادم، بادوم ریز خونگی و بادوم خام درشت، با مغز تخمه‌ی آفتاب‌گردون و یه مشت کرنبریز. یه ته‌گیلاس شراب ریختم همون‌جوری که موزیک داشت شیشه‌ها رو می‌لرزوند رفتم پنجره قدی بزرگه رو باز کردم شرابو تو گیلاس گردوندم بوش که خورد به دماغم لاجرعه سر کشیدم‌ش. یه قلقلک خوبی داد حال‌مو. سرد بود بیرون. پنجره رو بستم یه ته‌گیلاس دیگه شراب ریختم رفتم سراغ آینه، شومیز سفیدمو صاف و صوف کردم یه خرده فاوندیشن زدم با روژ گونه. چشام خسته بود. کاری‌شون نمی‌شد کرد اما. نور سالن رو کم کردم اومدم یه خرده دراز بکشم رو کاناپه که زنگ زدن. جین‌جین اومد و  علیرضا اومد و پشت سرش پولانسکی و دو دیقه بعد امید. در حال توضیح دادن پروژه شروع کردم براشون درینک ریختن. جین‌جین و علیرضا شراب خواستن پولانسکی ویسکی امید عرق. امید برام کوکی‌های دست‌پخت خودشو آورده بود. رفتم چیدم‌شون تو یه بشقاب مربع برای خودم یه گیلاس پر شراب ریختم نشستم کف زمین، چارزانو، زیرسیگاری و سیگار و فندک رو گذاشتم جلو پام، و شروع کردم به معاشرت و گپ و گفت کاری و غیر کاری. یه ساعت بعد هم نوید رسید و خیالم از سرگرم کردن مهمونا راحت شد شروع کردم به بستن پروژه با علیرضا. وسط حرفا یه دور دیگه واسه پولانسکی یه ته لیوان ویسکی ریختم برای علیرضا یه بشقاب خوردنی مختلف کشیدم آوردم جین‌جین گفتم می‌تونم دو تا مهمون دعوت کنم  گفتم اوهوم و حرفامون که تموم شد علیرضا قرار داشت خدافظی کرد رفت، امید هم بطری عرقو گذاشت کنار دست‌ش  جین‌جین شروع کرد از دیوار و چارچوب در بالا رفتن نوید شروع کرد سیگار کشیدن رفتم نشستم پیشش به سیگار کشیدن پولانسکی کله‌مو عین گربه نوازش کرد موزیک کم‌کم چرخید تو سرم مغزم پر بود از حرفایی که هیچ‌وقت به فرستنده‌ی اون ای‌میل نزدم و شب همین‌جوری با همین منوال واسه خودش کش اومد کش اومد کش اومد نگار اومد با یکی از دوستاش امید مست و گیج‌زنان رفت نوید پرواز داشت گفت یه ساعت دیگه می‌رم پولانسکی ویسکی خورد واسه خودش جین‌جین از دیوار بالا رفت شب کش اومد کش اومد نوید رفت جین‌جین و نگار و دوستش رفتن من کش اومدم برای خودم پولانسکی بردتم تو تخت لباسامو درآورد بهم سه تا قرص داد با یه بطری آب وایستاد بالا سرم تا قرصا رو بخورم کله‌مو یه‌جوری که انگار گربه‌م نوازش کرد موزیک ملایم گذاشت نور اسپیکرو خاموش کرد آباژورو خاموش کرد پتو رو تا زیر دماغم کشید روم پیشونی‌مو بوسید گفت به هیچی فک نکن، بخواب.

فرداش، فردا ظهرش، پا شدم اومدم تو سالن، گفتم پنجره رو باز کنم بو سیگارای دیشب بره بیرون. دیدم پنجره بازه بوی سیگار نمیاد بوی یه دسته نرگس تازه میاد تو گلدون لیلیوم‌ها یه مشت یخ تازه‌ست قهوه آماده‌ست هیچ اثری از مهمونی دیشب نیست همه‌جا تمیزه یه‌جوری که انگار اصن مهمون نداشته‌م. دیدم دو سه تا پاکت نامه و بسته و تبلیغ رسیده برام که پولانسکی گذاشته‌شون رو میز. نامه‌ها و بسته‌ها رو باز کردم کاغذا و تبلیغا رو برداشتم بردم بندازم تو سطل زباله‌های خشک دیدم آشپزخونه تمیز و خالیه همه‌جا داره برق می‌زنه در یخچالو باز کردم دیدم غذاها و سالادا تو ظرفای دردار چیده شده‌ن تو یخچال اومدم کاغذا رو بندازم تو سطل دیدم سطل خالیه کیسه‌ی جدید گذاشته توش لبه‌ی کیسه رو زده زیر لبه‌ی درِ سطل یه جوری که وقتی در سطل بسته می‌شه هیچی از کیسه زباله‌هه دیده نمی‌شه درست همون‌جوری که خودم همیشه انجام می‌دم. آفتاب افتاده بود کف آشپزخونه. هوس چایی کردم. کتری قرمزه روشن بود داشت قل‌قل می‌کرد. رفتم چایی بریزم دیدم زیر ماگ‌م یه یادداشت گذاشته که «آی لایک ذیس ویذ یو». فک کردم اوهوم. چه دوست دارم این دیتیلا رو باهاش. فک کردم چه اولین بارمه که دارم این مدل کاپل‌بودن رو تجربه می‌کنم. اسم‌شو گذاشته‌م سوئیس-کاپل-نِس. آروم، تمیز، معقول، و امن.

چای به‌دست اومدم دراز بکشم رو کاناپه، که تلفن‌های کاری‌م شروع شد. چشام برق زد. لپ‌تاپ‌مو روشن کردم شروع کردم به کار کردن.
..
  




​He is my switzerland; calm, peaceful, wise, and SAFE.​
..
  



Wednesday, January 17, 2018


جمعه سه هفته پیش بود، با کیمیا رفته بودیم باغ کتاب. یعنی من تهران بودم و خانه دوام نمی‌آوردم و باید کتاب‌ها را جایی جلویم می‌ریختم و باهاشان ور می رفتم. استاد راهنمایم نبود. زاییده بود و استاد مشاورم کلیه‌ی تیرخورده اش را دستش گرفته بود و از این بیمارستان به آن بیمارستان می‌رفت. مشاورم قرار بود پروپوزال را بخواند و خبر بدهم. انتظار هر کامنتی را داشتم. ممکن بود کارم شایسته دریافت نوبل ادبیات باشد و حتی ممکن بود به عنوان نمونه ای از انشای بد به دانش آموزان دوره دبستان تدریس شود. روزها بود که کاری نمی‌توانستم بکنم، چون داده ای نداشتم که کار جدیدی انجام بدهم. به هر حال با کیمیا قرار گذاشتیم که بریم باغ کتاب.

باغ کتاب جای ترتمیزی بود. توالت ها دستمال کاغذی داشت و کثافت به سر و کول آدم مالیده نمی‌شد. کاری که قرار نبود بکنم. رفتم نشستم بغل مجسمه چوپان دروغگو و گوسفندهایش و بچه ها را نگاه کردم. این کاریست که عمدتا میکنم. وقتی در تهرانم جایی می‌نشینم و آدم ها را نگاه می‌کنم. فکرها می‌آیند و می‌روند. بعضا به چیزی تبدیل می شوند. بعضی وقت‌ها هیچ چیز نمی‌شوند و صرفا شکل گلوله کاموای به هم گره خورده ای از جلو ذهنم قل می خورند و به گوشه تصویر می روند.

آن جا بود که توصیفی برای وضعیتم پیدا کردم. برگشتم و به کیمیا گفتم. گفتم که مشکلم وضعیت الانم نیس. مشکلم درد فعلی نیس. مشکلم این است که امیدی به بهتر شدن قضیه ندارم. مثلا امید ندارم که استادم پروپوزالم را بخواند. یا اگر بخواند من دفاع "در شانی" بکنم. یا بتوانم مقاله ای با حمال سابمیت کنم. یا از آن بد تر، به فرض اگر سه سال و نیم دیگر دکترایم تمام شد جایی ایستاده باشم که با خودم در صلح باشم. هیچ امیدی به هیچ چیز ندارم. امیدی به بعدش ندارم.

مطمئن بودم که "امید" توصیف دقیق چیزی که ندارم نیست. من در کل آدم امیدواری نیستم. من و امید در دو خط موازی و با فاصله از هم حرکت می‌کنیم. امیدوار بودن یا نبودن، اعتماد به نفس داشتن یا نداشتن، خللی در پرفورمنس یا برنامه من ایجاد نمی‌کند. کار را می کنم. عمدتا امیدی هم به چیزی ندارم.

به هر حال، استاد مشاورم کلیه تیرخورده اش را جمع کرد و متنم را اصلاح کرد و گفت پروپوزال خوبی تعریف کرده ام و استاد راهنمایم که هفتاد میلیون تومن بابت من از نظام آموزشی کشور گرفته نیامد که نیامد. دلم میخواهد از استادم بگویم. استادم برایم یادآور شیره نظام آموزشی و هر مجموعه‌ای در کشور است که مایلم توصیفش نکنم. چند روز پیش متوجه شباهت عجیبش به عموی ملکه الیزابت شدم که بی عرضگی و استیصالش، آراستگی اغراق شده و چندش آورش حالم  را بهم می زند و سمبل نوعی از بی عرضگی و بی قابلیتی‌ست که حالم را می گیرد. استادم سال آخر کارش در دانشگاه است. سال بعد بازنشسته می شود و با توجه به سن خر پیرش احساس می‌کند آن قدر که باید از سفره دانشگاه برای خودش سهم برنداشته است. شرکتی ندارد و در هیچ بازی دانشگاهیی جایی کنار میز غنایم ندارد. بنابراین به جای تلاش برای پیدا کردن هویت مناسب تصمیم گرفته است زیر میز بزند و سوپ را روی پای دانشجو بریزد. از بد روزدگار من به پُستش خوردم. متاسفانه من آدم کنه‌ای هستم و نمی تواند کار نکردن را گردن من بیاندازد. برای همین دائما جواب من را نمیدهد و دانشگاه نمی آید.

این ها بودند و هستند تا دو هفته پیش که چهارراه ولی عصر شلوغ شد. بعد تهران شلوغ تر شد. بعد تهران آلوده تر شد. بعد سطل آشغال ها را آتش زدند. بعد استاد من دانشگاه نیامد و زنگ من را جواب نداد. بعد تهران شلوغ تر تر شد. بعد تلگرام فیلتر شد. بعد عده ای کسشرهایی در دفاع یا عدم دفاع از تظاهرات، تحویل اخبار و رادیو و غیره دادند. بعد تهران آرام شد. بعد من یک روز ساعت شیش و نیم صبح رفتم دانشگاه، دم اتاقم استادم نشستم. ساعت نُه آمد و گفت پرپوزال من را نخوانده و  برای یکشنبه بعدی با من قرار گذاشت. یکشنبه شد و نیامد و من زنگ زدم و گفت مریض است و این هفته دانشگاه نمی آید، در حالی که از پشت تلفن صدای موج های دریای خزر می آمد.

و من یک آن فهمیدم که مشکل نداشتن امید به بهتر شدن اوضاع نیست. مشکل این است که امیدی به "تمام شدن" نیست. مساله رکود اقتصادی، قیمت تخم مرغ یا هر چیز دیگری نیست. مساله این است که چیزی تمام نمی شود. بحران، به بحران دیگری می چسبد و تو دیگر قادر به تفکیک شدت بحران نیستی. فقط می‌دانی تیر خورده ای و هنوز تکه پاره هایت را جمع نکرده‌ای. نمی‌دانم چیزی که می‌گویم را درست توصیف میکنم یا نه. اما این حس، حس گیر افتادن است. مثل حالت سربازهای دانکرک. محاصره شده. نه در جنگ، نه در حال کشته شدن. در حالتی که هر چیزی امکان اتفاق افتادن دارد. در حال تعلیق. منتظر.

برای منی که آن روز ها تهران، دم دانشگاه تهران، چهارراه ولی عصر و جایی بودم که  شولوغی ها را دیدم  سوال نیست که این ناآرامی ها از کجا شروع شد و چرا انقدر شدت گرفت. در روزهای قبل از ناآرامی، تعلیق له کرده بود. از نفس انداخته بود. آلودگی، زلزله کرمانشاه، الودگی، زلزله تهران، نباریدن باران، گران شدن تخم مرغ، نباریدن برف، آلودگی، بالا رفتن عوارض خروجی، صحبت از موش های گوشتخوار تهران. هیچ کدام کشنده نبود. هیچ کدام بحران وحشتناکی نبود. اما هر کدام لگدی بود که به ذهن افراد می‌خورد و تاب آوری سازه ذهنشان را کم تر و کمتر می کرد. مثل محاصره برلین، قبل از آنکه جنگ تمام شود. روس‌ها یک روز تمام برلین را بمباران میکردند( و یا حتی بیشتر. چیزی که می گویم با استناد به خاطره ای است که از کتاب سیمای زنی از جمع  دارم.) و مردم در پناهگاه ها کاری نمی‌توانستند بکنند. از وحشت، از استیصال فقط لخت می‌شدند و با هم می‌خوابیدند. نا امیدی نبود. امید هم نبود. تعلیق بود.

مشابه این حالت را با دوس پسر حمالم داشتم. مردک ضعیف النفس فرصت ریکاروی نمیداد. لگدی بعد از لگد دیگر و من به طرز شرم‌آوری تاب می‌آوردم. روزی بالاخره برای من واضح شد که این رابطه به هیچ جا نمی‌رسد. یک بار برای همیشه کَندم، اسباب و وسایلم را جمع کردم. لگد آخر را به سازه ناپایدار تخمی رابطه‌مان زدم. سازه فرو ریخت. هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز نماند و من فرصت پیدا کردم که سازه نویی طراحی کنم و از نو جای دیگر و با مصالح دیگری بسازم که بیشتر شبیه من باشد.

الان که این ها را می نویسم، تلگرام دیشب از فیلتر خارج شده است. مردم خوشحالند. از "گیر افتادگی" رها شده اند. اما همزمان صبح، خبر غرق شدن کشتی سانچی و آن جریان‌ها رسانه ای شد. قطعا کسانی قبل از من توییت کرده اند ولی با استناد به ذهن خودم مطمئنم که از فیلتر خارج شدن تلگرام بی ارتباط به غرق شدن آن کشتی نیست. چیزی به کسانی پس داده شد تا وقتی چیزی گرفته می شود ذهن، تاب اوری کافی برای تحمل درد را داشته باشد. بگذریم که من فکر میکنم واقعا کاری برای نفتکشی که وسط هیچ آتش گرفته و ارتفاع زبانه‌های اتش صد متر بوده نمی شد کرد و این موضوع "به طور خاص" ارتباطی به بی‌کفایتی هیچ دولت و نظام و شخصی ندارد. اما می‌دانم که تک تک افراد در پایین آمدن توان تاب آوری بحران‌ها مقصر بودند. فکر میکنم امروز که محرز شد کشتی غرق شده، از تمام یک هفته گذشته حال خانواده ها بهتر خواهد بود. دیگر هیچ نیست. هیچ تعلیقی نیست. همه چیز تمام شده است و فکر می‌کنم برای ذهن، تمام شدن، جان به لب شدن و مُردن بهتر از حالت تعلیق و گیر افتادن است.

این نقطه ای است که ده روز پیش بهش رسیدم. لای نگاه های استاد مشاورم و با کامل شدن پازل ذهنی‌ام. من از هر پیشرفت تحصیلی امید بریدم. می دانم که این مدرک، این دکترا، دکترا نیمشود و باید کوله ام را جمع کنم و بقایای دوست داشتنم را در کوله ام فرو کنم و ساختمان در حال فرو ریختن را ترک کنم.

اگر از من بپرسند دلایل شولوغی های دی 96 چه بود میگویم نا امیدی نیست که له کرد، تعلیق و گیر افتادن است. مردم شلوغ کردند که امیدی را تبدیل به ناامیدی کنند. واقع بین باشیم، هیچ کس فکر نمیکرد قرار است نتیجه مثبت خاصی بگیرد. آدم میخواهد تمام کند و از نو شروع کند. من تمام کردم و الان آرامم.    

Labels:

..
  




به تنهایی که عادت کنی، در اومدن ازش سخته. سخت‌تر از اون کنار اومدن با عذاب وجدان دائمی مادر بودنه. مادرِ بد بودن. دیشب آخرای شب منتظر بودم بچه‌ها زودتر برن بخوابم. کلافه بودم. به تنهایی احتیاج داشتم. داشتیم معاشرت می‌کردیم و از هر دری حرف می‌زدیم. از تئاتر و فیلمای جدیدی که هر کدوم‌مون دیدیم تا کار تا سفر تا دوست‌دختر دوست‌پسراشون تا دانشگاه و غیره. یه جاهایی اما یه سوالایی که می‌کردم، یه حرفایی که پیش میومد، دلم می‌خواست نشنوم یادم نیاد که چه اتفاقایی افتاده. حوصله نداشتم بشنوم یا حرف بزنم. عذاب وجدان خفه‌م می‌کرد. احساس ناتوانی داشتم توأم با به من چه و منم آدمم بابا و من که زورو نیستم که و الخ. دلم می‌خواست باور کنم بزرگ شده‌ن و دیگه به من احتیاج ندارن و تمام دنیا بچه‌ها تو این سن دیگه مستقل می‌شن و می‌رن پی زندگی‌شون. و؟ و هم‌زمان از تمام این مکالمات مغزی و حس‌های خودم متنفر بودم. ازم به عنوان یه مادر متنفرم.
..
  




دارد می‌شود چهار هفته که بی‌وقفه تب دارم و گُر گرفته‌ام و هنوز هیچ‌چیز مثل قبل نشده، هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شود.
..
  



Tuesday, January 16, 2018


"آن" فرانسوی است. دکترای مذهب شناسی دارد. شراب ها را می شناسد و خیاط درجه یکی است. به من گفته که حتي مادرش تز مفصلی در مورد بچه های بیش فعال نوشته درحاليکه خودش بارها وقت بیخوابی های کشنده کودکش در حمام گریه میکرده. 

در چشم من، "آن" مادر فوق العاده ای است. من هر چه در مورد روش گفت و گو و توصیف صبورانه محیط و اشيا برای کودکان می دانم مدیون تجربه هاي "آن" هستم. چند شب پیش در مهمانی، کنار من نشسته بود که بچه از روی پایم سر خورد و دکمه براق کت "آن" را محکم گرفت و برد دهانش. کت مشخصا تازه بود و از پارچه ای مرغوب. مسلما اولین واکنشم عذرخواهی بود و تلاشم برای گرفتن دکمه از دهان خیس بچه که کت را جابجا لکه کرده بود. "آن" خونسرد گفت: صبر کن. خودمان حلش ميکنيم. بعد خیلی آرام دست بچه را گرفت و لبخندزنان انگشتهايش را از دور دکمه باز کرد. بچه مات نگاهش میکرد. رو کرد به بچه و گفت حق داری، خودم هم عاشق این دکمه های براقم. آدم دلش میخواهد همه شان را گاز بگیرد. ولی ببین، لباسم را چه خیس کردی. بچه دکمه را ول کرده بود و خیره به دهان "آن" بود. سپس رو کرد به من و در جواب عذرخواهی دوباره ام خندید: "نگران نباش. من ماشین لباسشویی دارم و امشب روشنش ميکنم!" 

راستش یک لحظه خیلی حس خوبی به من دست داد. از اینکه کنار آدمی نشسته ام اینقدر رک و راست. حرفی به عنوان "فدای سرش" و "کت قابلی ندارد" و "تف بچه شما مایه تبرک کت ماست" و "چیزی نشده" بین ما رد و بدل نشد. اول اینکه دوستم خیلی راحت، خودش مستقيما وارد گفت و گو با کودکی هفت ماهه شده بود بدون اینکه او را نادیده بگیرد و بخواهد با پیش فرض اینکه بچه درهر حال هنوز نمی فهمد، صرفا برای من چیزی را توضیح بدهد. بعد اینکه حتی پنهان نکرده بود که لباسش لک شده و دوست ندارد که این لکه را یادگاری نگه دارد! به جای اینها، ضمن مواظبت از کنجکاوی کودکم، لباس مورد علاقه اش را نجات داده بود و همچنین اين اطمینان را به من داده بود که عذرخواهی لازم نیست چون تف بچه قابل جبران است. 

به خودم فکر کردم. نه ساله بودم که آدم بزرگی آمد توی اتاقم و مهمترین عروسک سخنگویی که داشتم را از بالای کمد آورد پایین و پای عروسک از جا درامد. عروسکم در چشم من مهمترين عروسک جهان بود و لنگه نداشت چون در اوج تحریم و جنگ و غیره، سوغاتی فرنگ بود. یادم آمد چه تلاشی کردم که با بزرگواری بگويم اصلا اصلا چیزی نشده درحالیکه در قلب نه ساله ام خیلی هم چیزی شده بود. آن شب، همه اهل خانه ما در جواب عذرخواهی طرف گفتند: فدای سرت، قابلی نداشت بخدا. در حالیکه همه می دانستیم چقدر دلخوريم. 

فکر میکنم رفاقت درست آنجایی است که تعارفی آن هم به بهانه مبادی آداب بودن و بزرگواری در بین نباشد. رفاقت آنجاست که آدمها اگر نسبت بهم خسارتی حتی در حد یک دکمه را سبب شدند، بتوانند در موردش حرف بزنند و مطمئن باشند که از اين راستگویی طرد نمی شوند، از چشم طرف نمی افتند، کوچک انگاشته نمیشوند، خسارت زننده دست پیش را نمیگیرد و قهر نمیکند و اینجا و آنجا از این ماجرا سریال دنباله دار نمی سازد....

Labels:

..
  




حوالی هفت صبح بود که الفی اومد رو تخت، زیر پای من، یه خرده با انگشتای پام ور رفت و بعد دمش‌و گذاشت رو ساق پام خوابید. پولانسکی گفت بفرما، دیگه حتا داره تو رو به من ترجیح می‌ده. گفتم تو چرا همیشه بیداری؟

معاشرت با یه گربه‌ی پرشین یا با یه گربه‌پرشین‌دار برای آدمی مث من که همیشه مشکی تن‌شه کار طاقت‌فرساییه. پولانسکی یه پشم‌گیر داد بهم امروز. گفت دیگه باید یکی ازینا داشته باشی. یاد اون روز افتادم که با الف نشسته بودیم تو کافه، داشتیم کار می‌کردیم. مرد اومد با لباسای روز قبل‌ش، چروک و پشم‌گین. الف ازش پرسید با گربه پرشین خوابیدی؟ خندید. یادم افتاد اون روز چه واسه من تموم شد. چه بعدش دیگه هر چی بود، ادامه‌ی کش‌دار چیزی بود که به زور می‌خواستم سعی کنم تبدیل به چیزی شه که هیچ‌وقت نمی‌تونست بشه. اون استیت آو مایند، امن نبود. خونه نبود. ذاتاً نمی‌تونست چیزی بشه که من می‌خوام.

دماغ و زیر گلوی الفی رو نوازش کردم با پام. چشماشو بست. موبایل‌مو برداشتم آیین چک‌کردن‌های صبح‌گاهی‌مو به جا آوردم گذاشتم‌ش زیر بالش غلت زدم تو بغل پولانسکی. دیدم دست راست‌شو گذاشته زیر سرش داره نگام می‌کنه. گفتم تو چرا همیشه بیداری؟ نگام کرد. یه نور خوبی افتاده بود رو صورتش. یه نور زمستونیِ زرد کم‌رنگ با ترکیب پرده‌های بژ و ملافه‌های آبی تیره. گفتم هِلو. گفت های هانی. با اون صدای آروم و گرم‌ش گفت های هانی.
..
  



Saturday, January 13, 2018

بعد از زرافه و دخترک، تا کنون چهارتا بچه‌ی دیگه به دنیا آورده‌م. وبلاگ‌م، ایگرگ، ایگرگ‌پریم و حالا هم هیتو. ماجرای ایگرگ و ایگرگ‌پریم از وبلاگ‌م شروع شد و ماجرای هیتو و لایف‌استایل، از ایگرگ و آرت و آرت‌فر و سفرهای پارسال‌م به اروپا. اولش فکر می‌کردم یه پروژه خواهد بود در چشم‌انداز طولانی‌مدت. اما یه‌هو ماجرا جدی شد و طی پنج ماه گذشته، سفت و سخت روش کار کردم تا بالاخره اول ژانویه، ۲۰۱۸.۱.۱، فرزند جدیدم  هیتو استایل به دنیا اومد. این یکی هم مثل تمام بچه‌های قبلی، زحمت و دردسرهای خودش رو داشت، داره، و خواهد داشت. فقط این‌که حالا بعد از پنج‌تا بچه، سر این شیشمی به غایت خونسردترم و مسلط‌تر و پیش‌بینی‌ها و انتظاراتم واقعی‌تره و خلاصه‌ش این‌که دنیا این‌دفعه از تمام بارهای قبل، خوش‌حال‌تر و آروم‌تره.
..
  




دچار یکی از بهترین روابط زندگی‌مم. مرد، آروم و باهوش و مچور و باتجربه‌ست. باهوش و باتجربه و هم‌راه.

تمام ویکند رو با هم بودیم، ‌همه‌ش تو راه و نیم‌راه. بی‌استراحت. مشغول کارای من. مث تمام ماه گذشته. فک کردم تووو ماچ. فک کردم دیگه خسته می‌شه ازین‌همه پربرنامه‌گی من. ازین لایف‌استایل شلوغ و پرمعاشرت و پرفعالیت. فک کردم مرد، به غار آرومش عادت داره و این‌همه بیرون نگه‌داشتن‌ از تاریک‌خونه‌ش همین روزاست که خسته‌ش کنه. بعد از ۴۸ ساعت فعالیت و معاشرتِ بی‌وقفه، بالاخره برگشتیم خونه. فک کردم آخیششش. گفت آخیششش. لباسامو عوض کردم اومدم دراز کشیدم رو کاناپه گنده‌هه. پاهامو گذاشتم رو دسته‌ی مبل موبایلمو زدم به شارژر نور آباژورو کم کردم چشامو بستم. لباساشو عوض کرد بوی ادوکلن‌ش خورد به دماغم اومد آمپلی‌فایرو روشن کرد موزیک گذاشت یه گیلاس شراب واسه من ریخت یه ته‌لیوان ویسکی واسه خودش اومد نشست رو کاناپه گنده‌هه، پاهاشو گذاشت رو پاف جلوی مبل، سرمو بلند کرد گذاشت رو پاش سرشو تکیه داد به پشتی مبل چشماشو بست دست‌شو کرد لای موهام. گفت موهاتو همیشه همین‌قدی نگه‌دار. گفت دلم می‌خواد پیر بشم باهات.

حس خونه دارم باهاش.
..
  




He feels like home.
..
  




زندگی‌م یه جور عجیبی شده باز. انگار دارم تو یکی از فیلمای پولانسکی زندگی می‌کنم. قیاس مع‌الفارق‌ش می‌شه ونوس این فِر. تو یه هم‌چون فضایی‌ام.


..
  



Wednesday, January 10, 2018

دارم یه کتابی می‌خونم این شبا به نام Japan's Cultural Code Words، که یه جورایی «امپراطوری نشانه‌ها»ست برام،  منتها به غایت جذاب‌تر و وسیع‌تر و پردیتیل‌تر. اگه فرهنگ ژاپن رو دوست دارید و تجربه‌ی معاشرت و بیزینس با ژاپنی‌ها رو داشتین، آب دست‌تونه بذارین زمین و این کتابو بخونین. اما اگه هیچ ربط و علاقه‌ای به ژاپن نداشتین تا حالا هم، آب دست‌تونه بذارین زمین و این کتابو بخونین، انگار که تو ژاپن زندگی کرده باشین.
..
  




خلاصه و سربسته‌ش می‌شه این که از فاز سید اومدم بیرون و رفتم تو فاز پولانسکی. نیو اِرا.
..
  



Sunday, January 7, 2018

‌شبْ شانزْدهْ




فلیسیا دستش را شانه کرد لای موهای او: «چه آرامش عجیبی به آدم می‌دهی.»
چاهِ بابِل --- رضا قاسمی
..
  




هزار حرف نگفته و هزار اتفاقِ افتاده دارم که از فردا کم‌کم می‌نویسم‌شون. از وسط رودخونه اومده‌م تو ساحل و گمونم تا طوفان بعدی وقت دارم کمی استراحت کنم. دلم از همه بیشتر برای وبلاگ‌نویسی تنگ شده و آرامش و مجال و فراغتی که با خودش میاره.
..
  




شبْ پانزدهْ

خواب بودم که دستش پیچید دور بدنم. گیج و خواب‌زده و داغ. بیرون بارون میومد. چند دقیقه بعد، موزیک ضرباهنگ‌ش تند شده بود و نفس‌هام به شماره افتاده بود. بعد، خیلی بعدتر، بارون از نفس افتاده بود و مرد آروم گرفته بود و من نشسته بودم روی شکم‌ش. نیمه‌های شب بود و تمام چراغ‌ها خاموش بود و یه نور یواش خوبی از تو تراس می‌تابید رو صورت مرد. نشسته بودم رو شیکم‌ش و گپ‌زنان شراب‌مو مزه‌مزه می‌کردم. گفت پونزده روزه پیچیدیم تو هم، خسته نشدی ازم؟ گفتم نه. گفتم چه دلم سیگار می‌خواد. گفت نداری تو خونه؟ گفتم نه. گفت تو ماشین دارم، میارم. از رو شیکم‌ش پاشدم که یعنی خب. اومد لباس بپوشه گفتم نپوش. گفتم همین‌جوری که هستی برو. گفت سیریسلی؟؟ گفتم اوهوم. گفت تو دیوونه‌ای. گفتم آی نو. تو تاریکی سوییچ ماشینو پیدا کرد همون‌جوری رفت پایین. پاشدم موزیکو عوض کردم یه چیز یواش‌تر گذاشتم. اومد بالا سوییچ‌و گذاشت رو میزِ دمِ در رفت از تو آشپزخونه زیرسیگاری و فندک آورد با سیگار گذاشت رو صندلی لهستانی کنار تخت. یه جرعه شراب خورد و دراز کشید سر جاش. برگشتم نشستم رو شیکم‌ش. سرد شده بود تنش. یه جرعه شراب دیگه بهش دادم و یه جرعه خودم خوردم و سیگار روشن کردم. نور شب بیرون افتاد رو صورتش دوباره. دستمو کشیدم رو چشاش. رو صورتش. رو موهاش. رو اون چینای دور چشاش. شروع کرد گرم شدن. با چشای عسلی روشن‌ش داشت نگام می‌کرد. مهربون. یه جوری که انگار خیلی دوسم داره. گفتم وات؟ گفت تو دیوونه‌ای. گفتم سو وات؟ گفت آی لاو یو. گفتم آی نو.
..
  



Tuesday, January 2, 2018

یکم ژانویه‌ی ۲۰۱۸ فرزند جدیدم به دنیا اومد.
..
  



Sunday, December 31, 2017

روزْ نُهْ

تو مهمونی اومد معرفی‌م کنه، گفت "This is Ayda, my not girlfriend material".
دست‌قوی به نظرم اومد، و بازیکن. سو مای تایپ.
..
  



Tuesday, December 26, 2017

روزْ سهْ

مرد، به هذیان می‌مانَد. تب کرده‌م. جهان‌م شبیه هذلولی شده و هذیان می‌گویم.

- اون لباسا به خاطر بافت‌شون «نفس می‌کشن».
+ هان؟!
- این به ذهنم رسید.
- دلم می‌خواست یه کاری کنم فکر تو بیاد تو ذهنم.
+ نظرتو راجع به «...» می‌گی بهم؟
- شب که اومدی.
+ شب؟!
- شب که اومدی.
- چرا این‌همه فرق می‌کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی ته گور فرق می‌کند با تاریکی اتاق؟... فرق می‌کند با تاریکی ته چاه؟... فرق می‌کند با تاریکی زهدان؟... چرا تاریکی ازل فرق می‌کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود؟ تو که از ستاره‌ی دیگری آمده‌ای... تو بگو...
+ نکن خوشم میاد.
- تحمل کن.
- ۱۱ روز تحمل کن.
..
  





یک قسمتی در من هست که کار خودش را می‌کند و کسی هم سر از کارش در نمی‌آورد. من هم به حال خود رها کردمش. شاید ما چند تاییم. شاید همه همین طور هستند منتهی بقیه من‌هاشان را به بند می‌کشند. در من چیزهایی هست که مقاومت می‌کند. نوعی نهضت مقاومت به تنهایی. نهضت مقاومتی در خود علیه خود. من در برابر من مقاومت می‌کند. البته موجب اختلال می‌شود، تمرکز را مختل می‌کند. گاهی منطق‌هایی با هم وارد عمل می‌شوند. زبان فرانسه با زبان فارسی هر دو با هم به میدان می‌آیند. خود من فکر می‌کنم که همه اینها نتیجه ترک کودکی‌ست. ترک محل و مکان کودکی‌ست. ترک زبان کودکی‌ست. چمدان‌ها سنگین است. برای رفتن، پیش‌رفتن معمولا چمدان‌ها را سبک می‌کنند. چیزهای اضافی را برندار. بارت را سبک کن. حالا هم که طیاره‌ها پول بار را از مسافر می‌گیرند. سبک پرواز کن. پرواز کن. خاک را ترک کن. اجدادت را ترک کن. پل ویریلیو جایی می‌گوید چینی‌ها یا قطری‌ها خاک را اجاره می‌کنند. برای کشاورزی. خودشان کم خاک دارند. پل ویریلیو می گوید اما این خاک‌ها، در این خاک‌ها اجداد ما خفته است. مرده‌هامان.

می‌دانید اصلا صحبت دوست داشتن هم نیست. یا دوست داشتن با علم به دوست داشتن همراه نیست. من وقتی کودک بودم یا آنجا بودم، عالم نبودم. عالم به آنجا نبودم. اگر خوب دقت کنم و به یاد بیاورم، باید بروم در حجره روان‌کاو بنشینم و او به یادم بیاورد که خیلی هم دوست داشتنی نبود. مثل آدم منطقی و ریاضی دو دو تا چهار تا بکنم و بارم را سبک کنم. یک تیپا بزنم به هر چه آنجاست.من که اینجام.  اما آنجا محل نیست، مکان نیست. جغرافیا نیست. این را خودم بدون کمک روان‌کاو فهمیده‌ام. یک بار که حالم خوش نبود، رفتم دکتر، دکتر گفت در این مواقع خانم، دعا کن. گفتم آقا، برای دعا کردن باید اول از این حال خارج شد. دکترها هیچ علت علمی برای حال ناخوش من پیدا نمی‌کردند. بعضی هم مرا به روانکاو رهنمودند. من هم همان حرفم را تکرار کردم. برای رفتن به روانکاو اول باید از این حال خارج شد.

رفته بودم پیش کینه‌. اینجا فیزیوتراپ و اینها را می‌گویند کینه. کینه گاهی استئوپات هم هست. دراز کشیده بودم روی تخت. گفت پیراهن قشنگی دارید. رنگ و طرح پارچه را می‌گفت. نه دوختش را. بعد گفت که دنبال یک آبی بوده است که آبی مراکشی‌ست. گفتم در مراکش دیده‌اید. گفت  نه، در مجله‌ای. سعی کرده است که آن آبی را پیدا کند. می‌خواسته دیوار اتاقش را به آن آبی بیاراید. نتوانسته. گفت رنگی‌ست که مغز می‌بیند اما آن رنگ وجود ندارد. بعد داستان دیگری تعریف کرد که نتیجه‌اش همان کار خودخواهانه مغز بود. فهمیده بود که آن آبی از آمیزش نوعی آبی با نوعی خاکستری به وجود می‌آید اما نتوانسته بود آن را خلق کند. چشمش دیده بود رنگی را که نتوانسته بود ایجاد کند.

جمعه قرار داشتیم. ساعت یک و نیم بعداز ظهر. با سین ناهار خوردیم و من راه افتادم. نیم ساعتی پیاده راه است. رسیدم. و متتظرش ماندم. با یک زن جوانی که نوزادش را آورده بود خارج شد و بعد که کار او را راه انداخت و قرارهای دیگری، وعده‌هایی برای روزهای آینده به مادر جوان داد، مرا صدا کرد که قرار ما امروز نیست و دوشنبه است. من با تعجب کارتی را که او رویش قرارها را یادداشت می‌کند از کیفم بیرون آوردم و در برابرش نگاه کردم. راست می‌گفت. اما چشم من جمعه دیده بود، بیست و هفتم دیده بود و نه دوشنبه، سی‌ام. کارت را مخصوصا می‌دهم به او که بنویسد مبادا که من اشتباه بنویسم. یا شک کنم. معمولا هم ده بار ساعت و تاریخ قرارهایم را بررسی می‌کنم.

رفته بودم کتاب‌فروشی. کتاب کهنه‌ای بود که تاریخ چاپ ۱۹۳۰ را داشت. کتاب را از قفسه بیرون کشیدم تا عنوانش را بخوانم. خواندم اندیشه سیاسی رمبو. رمبو شاعر اعظم فرانسه.  با خواندن عنوان افکاری به سراغم آمد در حالی که قیمت کتاب را می‌جستم. مدتی گذشت تا دوباره به جلد کتاب نگاه کردم. نوشته بود اندیشه شاعرانه رمبو. پوئه‌تیک را پولی‌تیک دیده بودم.

یکی دوبار هم خانم ف که بعد رابطه‌مان تیره و تارشد، شاید که چون من خیلی سنگین بودم و او بارش را سبک کرده بود، گفت آنچه تو نوشته‌ای، حقیقت نیست. من چیزی را در خیابان وصف کرده بودم، صحنه‌ای را، او می‌گفت که حقیقت نداشته. خیلی‌وقت‌ها خیلی‌ها به من گفته‌اند واقعیت چیز دیگری‌ست. یخچال، تنها  یخچال است. جاروبرقی حیوان خانگی نیست. اما من دیده‌ام که وقتی این جاروبرقی، چند ماه پیش به خانه ما وارد شد و سین کارتنش را باز کرد و سوارش کرد، چطور صدایش کرد:  بیا حیوان.


Sent from my iPhone

Labels:

..
  





دو روز پیش الن بدیو آمده بود ولایت ما در دانشگاه علوم سیاسی کنفرانس گذاشته بود. من و سین با هم رفتیم. ما رفتیم که این اثر باستانی جاندار را ببینیم. یک ساعتی حرف زد و نیم ساعت بعد به پرسش و پاسخ گذشت و بعدهم امضای کتاب بود و دیدن خودش از نزدیک‌تر.


خلاصه سخن‌رانی‌اش خروج از نئولی‌تیک بود. نئولی‌تیک را به دوران سنگی یا عصر سنگ یا نوسنگی ترجمه می‌کنند. نئولی‌تیک چندین مرحله دارد. وقتی سنگ را تراش می‌دادند. وقتی سنگ را صیقل می‌دادند و غیره. نئولی‌تیک به طور کلی یعنی وقتی بشر آغاز به کشاورزی و دام‌داری کرد. یعنی آغاز به کار کرد. یا عصر مالکیت خصوصی. قبل از آن دوران پالِئولی‌تیک است که بشر به شکار و دانه‌چینی مشغول بود که آن هم مراحلی دارد. من در مطلبی جداگانه نوشتم که تحقیقات جدید باستان و دیرین‌شناسی بهشت را که در کتوب مقدس به آن اشاره شده در بین‌النهرین فرض می‌کنند. بهشت زمینی که شاید چون چنین دور بوده بشر در آسمان خیالش کرده است. کشفیات جدید در مرز ترکیه و سوریه کنونی به دانشمندان اجازه حدس و فرض بهشت زمینی را می‌دهد و کشفیات جدید هبوط و رانده شدن از بهشت را آغاز کار می‌دانند. خدا هم گفته بود به آدم و حوا که حالا بروید و کار کنید. عرق بریزید و کار کنید. در کتاب مقدس کار لعنت است. لعنت خداوند. علت خروج از پالِ‌ئولی‌تیک و ورود به نئولی‌تیک بر همه روشن نیست. یا اتفاق قولی نیست. هر روز کشف تازه‌ای رخ می‌دهد و فرض تازه‌ای. علت مشخص، یعنی چرا بشر آغاز به کار کرد. آنچه مسلم است زیاده‌خواهی به هر علت که باشد باعث کار و افتتاح دوران نوسنگی شده است. شاید میوه ممنوعه زیاده‌خواهی‌ست. خدا گفته بود از همه بخورید و جز این میوه. در آن نوشته اشاره شد که نزد یهودیان و مسلمانان میوه ممنوعه دانه است. دانه گندم و انواع آن. پدرم روضه رضوان به دو گندم بفرخت. دانه بیشتر به روی آوردن به کشاورزی نزدیک است.



در مشرق جایی که امروز خاورمیانه می‌نامندش آغاز دوران نئولی‌تیک را ۹هزار سال قبل از میلاد می‌دانند.‌ به طور کلی دوران قبل از کشاورزی و دامداری ۹۵ در صد از دوران بشر را تشکیل می دهد. شاید به این دلیل است که بهشت چنین در ما زنده است. ما بیشتر، خیلی بیشتر در بهشت زندگی کرده‌ایم. اخیرا از آن رانده شده‌ایم. الن بادیو می گفت دلیلی ندارد که این دوران باقی بماند و دوام داشته باشد.


مسلم است که الن بادیو به بهشت اشاره‌ای نکرد. الن بادیو با دین و مذهب کاری ندارد. الن بادیو در فکر جامعه‌ای بی‌طبقه است. بدون مالکیت خصوصی. او ریشه و علت بدبختی ما را مالکیت خصوصی می‌داند. حالا هم که تمام ثروت در دست و مالکیت دویست و چند نفر است باید به او حق بیشتری داد. الن بادیو از دمکراسی امروز و از انتخابات صحبت کرد و اینکه چرا چیزی تغییر نمی‌کند. از مفهوم آزادی امریکایی که آزادی در رقابت است و از مفهوم آزادی نزد لیبرالیسم که آزادی روباه در مرغ‌داری‌ست. الن بادیو گفت که در واقع ما هیچ‌وقت از نئولی‌تیک خارج نشده ایم و هدف ما باید خروج از آن باشد. من و سین به این ایده و اندیشه خوش‌آمد گفتیم و سین گفت حالا دیگر اگر از من بپرسند می‌خواهی چه کاره شوی یا چه کنی؟ پاسخ خواهم داد می‌خواهم از نئولی‌تیک خارج شوم.


یکی پرسید که اگر هدف خروج از دوران نوسنگی باشد پس یعنی باید فرزندمانمان را برای آن آماده کنیم و ادامه داد که در مدرسه، دبیرستان از فرزندش خواسته شده که نظرش را در باره خشونت استالین و خشونت هیتلر بنویسد. در واقع پدر از الن بادیو پاسخی برای فرزندش می‌خواست. الن بادیو پاسخ داد که اگر در هر دو خشونت بوده دلیل یکی بودن هر دو نیست و هیتلر و خشونتش را بر اساس و پایه‌ای هویت‌مدار که او، الن بادیو از آن حذر می‌کند- و هر هویتی را ساختگی می‌داند- دانست. الن بادیو آغاز دوران کشاورزی و دام‌داری و دوران کار را آغاز حکومت و قدرت و زور و دین می‌داند. باید از محصولات جمع شده محافظت کرد. نیاز به سرباز هست.


مسلم است که من پرسش‌هایی داشتم اما می‌دانستم که پاسخ او چه خواهد بود و فرصتی هم نخواهد بود. از جدال بعضی متفکران امروز با الن بادیو خبر دارم. که آنها «ما» یی را می‌جویند یا می‌خواهند که به دور آن دمکراسی محقق می‌شود- بسیاری معتقدند که دمکراسی باید برای یک گروه یا یک ملت باشد. الن بادیو اما «ما» را ساختگی می‌داند. نزد او کمونیسم همچنان هیپوتز است و امروز بیشتر از هر وقت دیگری.

الن بادیو به سرکوب خونین و خشن کمون پاریس اشاره کرد و انقلاب روس را، به نوعی جبران آن دانست که دل کارگران جهان را شاد کرد اگر چه موفق نشد اما برای مدتی آنان را برانگیخت. در پایان اضافه کرد که جای نازی‌ها را امروز ارتش امریکا گرفته است. جمله‌اش دقیقا این نبود، فهم من از جمله‌اش این بود. و باز هم گفت بیایند مرده‌هایمان را بشماریم. مرده‌های کمونیسم و کاپیتالیسم را.


قبل از رفتنم به کنفرانس الن بادیو فیلم محمد قوچانی را دیدم که به شبکه تلویزیونی در ایران دعوت شده بود. خیلی جالب بود که او، قوچانی پرسش و پاسخ مجری را محاکمه تلقی می‌کرد. اما یادآوری از آن مصاحبه در اینجا اشاره به بازار آزاد بود. و بردنش به صدر اسلام و به زمان خود محمد پیامبر. اصولا خود محمد پیامبر تجارت می‌کرد. تجارت آزاد. شریعتی در مقابل محمد پیامبر. قوجانی به قبای پیامبر اسلام چنگ انداخته است. نوعی بومی کردن بازار آزاد. در دوران گلوبالیزاسیون.


اگر از الن بادیو بپرسند هیچ تفاوتی میان اینجا و آنجا نیست. بحث‌ها یا پرسش و پاسخ‌هایی مانند برنامه‌ای که از قوچانی دعوت کرده بود پوشاندن و پنهان کردن و حجاب اصل قضیه است. ایران هم در دوران نئولی‌تیک است و از آن خارج نشده است.


Sent from my iPhone

Labels:

..
  





دیشب دیدمش. و باز یاد آن انتظار بزرگ افتادم که قد غول شده بود و همه‌جا را گرفته بود. انتظار آمدنش و خارج از آن فضا هم را دیدن. تماشای روزمرگی کردنش و مثل بقیه بودنش، نه خشک و خالی و لخت؛ پر از جزئیات. آن‌قدر در این انتظار چیز تپانده بودم که وقتی آمد، انگار محبوبی را از دست داده بودم. انتظار با یک سوزن خالی شده بود و روی زمین افتاده بود و جای خالی بزرگش مانده بود روی دستم. بس که تصور کرده بودم، تماشای واقعیتی که با تصوراتم نمی‌خواند رقت‌انگیز شده بود. اولش بین آن جمع اصلا من را ندید و بعد سردتر از آن چیزی که فکر می‌کردم بود. می‌دیدم که حرف زدن سخت شده و از سکوت بین جمله‌ها آزار می‌بینم و دارم همان فرصت کوتاه را هم از دست می‌دهم. چون چندروز بعدش باید برمی‌گشت. به جای از دیدنش خوشحال بودن، ماتم گرفته بودم. فهمید و پرسید و گفتم چیزی نیست. خودم آن روزها نمی‌دانستم چه‌م شده. شاید اسمش افسردگی بعد از انتظار باشد. پوچی می‌آورد. ازش فارغ می‌شوی و دیگر با تو نیست و تنهایت گذاشته و زندگی دیگری را که درون خود شروع کرده بودی آرام آرام ساختن، نابود کرده. بی‌مسئولیتی کرده بودم، این‌قدر درگیر این مخدر شده بودم و فرو رفته بودم که وقتی بالا آمدم، خیلی دور شده بودم. انتظار مرا برده بود جای دیگری نشانده بود. پرتوقع و زیاده‌خواهم کرده بود و فاصله ساخته بود.  

یاد روزهایی افتادم که در جست‌وجو می‌خواندم و وقتی به صفحه‌ای می‌رسیدم که نفسم را بند می‌آورد، بدو بدو پله‌های قرارگاه شمالی را می‌رفتم پایین پیشش که غرق در کاری یا صحبتی بود. اگر با کسی بود، راه رفته را برمی‌گشتم، اگر تنها بود می‌گفتم این صفحه را باید برایت بخوانم. استقبال می‌کرد و می‌خواندم و منتظر بودم حالتی که بر من رفته را توی صورت او هم ببینم. انتظار کوچکی که در لحظه بزرگ می‌شد و مثل حبابی بالا می‌رفت و به ظرافتی به چشم نیامدنی می‌ترکید.


همان چندوقتِ کوتاه، عمری بود برای من. 


Sent from my iPhone

Labels:

..
  



Monday, December 25, 2017



I am an excitable person who only understands life lyrically, musically, in whom feelings are much stronger as reason. I am so thirsty for the marvelous that only the marvelous has power over me. Anything I can not transform into something marvelous, I let go. Reality doesn't impress me. I only believe in intoxication, in ecstasy, and when ordinary life shackles me, I escape, one way or another. No more walls.

Anais Nin

Labels:

..